اشک و گلوله قسمت ۸*

"میثم:

#هنوز در همان شب#

مدیر شیلا و گرگینه درخت ها را به آتش کشیدند و ضرباتشان تعداد زیادی از انتظامات و مهمانان را به دیار دیگر فرستاد.
مرگ و آتش و خشم تمام محوطه بیرونی مؤسسه را برداشته بود.
مدير خشمگین در آتش خودش می‌سوخت ولی چندان توان آسیب زدن به گرگینه را نداشت.
آخرین بار که مدیر بال‌های فرشتگان را دیدم در حال سقوط به دره و آخرین صدایی که از او شنیدم جیغ و فریادهایی بود که فقط ترس و خشم را در ذهنم تداعی می‌کرد.
وقتی مدیر شیلا سقوط کرد، گرگینه هرکس در حیاط مانده بود را درید؛ انتظامات تمام افرادش را حرام کرد تا بفهمد به پوسته فلزی گرگینه ضربه ای نمی‌توان وارد ساخت.
مهمانان خوک صفت و بادیگاردها همگی درحال فرار سمت اتوموبیل های تشریفاتی شان با دست و سر های قطع شده به زمین افتادند.
شمس معتقد بود نباید مزاحم تماشا کردن آسمان این گرگینه شد وگرنه عاقبتی جز این ندارد.
ولی من . . .

+می‌خوام برم بیرون و باهاش حرف بزنم.
-چی؟! زده به سرت؟ احمق مگه نمی‌بینی شیلا با همه قدرت و افراد شو فرستاد به جهنم؟ میخوای بری بیرون چه غلطی بکنی؟ پاتو از پله ها بذاری بیرون سرت رو عین سکه موقع شیر یا خط پرت می‌کنه توی آسمون!!!
+گوش کن شمس؛ خودت گفتی اون گرگینه همرو کشت. چندتایی از کادر مؤسسه هم که باقی موندن زیر تخت های ما قایم شدن تا مبادا دست گرگینه بهشون برسه. تنها کسی که میتونه یه کاری بکنه ماییم و تازه، اون مشکلش با کسایی بود که اسیرش کردن نه بچه هایی که عین خودش اسیر بودن. من میرم بیرون و باهاش صحبت می‌کنم. یه حسی بهم میگه میتونم زخم و درد شو درک کنم.

شمس دیگر جلوی مرا نگرفت. این اعتقاد که نباید به کسی فشار آورد تا تصمیم دل به خواه را بتواند بگیرد، در این لحظات هم خط قرمزش بود.
ولی وقتی داشتم از در سمت حیاط غربی بیرون می‌رفتم، نازنین با چندتایی از بچه های قدیمی دنبالم آمدند.
نازنین:((میثم این خریت محضه.))
+می‌دونم ولی باید انجامش بدم.
نازنین:((پس اگه نمیتونم جلوتو بگیرم، همراهت میام.))
چرخیدم سمتش و مستقیم به چشمان درشت و معصومش خیره.
+نازنین، بچه ها، این اصلا شوخی نیست، گرگینه خیلی خطرناکه . . .
نازنین:((واسه‌ی تو هم خطرناکه؛ یادت که نرفته توی حیاط مانیتوری نیست تا باهاش قسر در بری؟ ولی وقتی من و بچه ها باشیم، اگه مشکلی پیش بیاد میتونیم همدیگه رو پوشش بدیم.))
حرفش کاملا درست بود.
+باشه، پس وقتی من سعی می‌کنم باهاش حرف بزنم عقب وایسید و خواهشا مراقب باشید.
نازنین:((تو باید بیشتر مواظب خودت باشی‌؛ نگران نباش از پسش برمیایم.))
همزمان لبخند زدیم.
برف نم نم هنوز می‌آمد ولی درختان نزدیک مؤسسه اغلب آتش گرفته بودند.
نازنین و همراهانش پشت وسایل بازی و نزدیک دیوار ایستادند و من آرام سمت گرگینه رفتم که باز روی تپه شنی رفته بود و با نفرت اطرافش را نگاه می‌کرد. دیگر نگاهش به آسمان نبود . . .
***

Image for post
Image for post

 

نزدیکش که رسیدم با نگاه آلوه به خشم زل زد به چشمانم. 
دستانم را تسلیم بردم بالا.
سعی می‌کردم ترس و اضطراب را در نگاه و صدایم نشان ندهم و خونسرد به نظر بيايم.
+می‌خوام باهات حرف بزنم . . . لطفا بذار حرف بزنیم. من دشمنت نیستم و ازت میخوام اجازه بدی باهم حرف بزنیم، خواهش می‌کنم.

درهمان حال بود که سرم کمی گیج رفت و تیر کشید.
با سر درد چشمانم باز شد، دیدم ایستاده ام در فضایی محو و مه آلود.
دختری ۱۰-۱۱ ساله با موهای خرمایی موج دار و بلند و ابریشمی و لباس خوابی حریر که به زانو هایش می‌رسید روبرویم ایستاده بود.
هنوز سر درد.
او با خشکی روی لب های باریکش بازی می‌کرد.
+تو گرگینه ای؟

سر تایید تکان داد.
+ممنونم که اجازه دادی باهات حرف بزنم ولی اینجا کجاست؟
دختر گرگینه:((داخل فضای فکری گرگینه.))
+که اینطور. گوش بده، اسم من میثمه. منم یکیم عین خودت، بخاطر قدرتی که داشتم اینجا اسیر شدم به همراه کلی پسر و دختر دیگه. تو تونستی مدیر و افرادش رو بکشی و چند نفری که موندن اصلا نمیخوان باهات روبرو بشن. در نتیجه هرکی توی مؤسسه مونده یه بچه ست شبیه خودت.
دختر گرگینه:((نه! کسی شبیه من نیست. از وقتی یادمه توی سلول عجیبم تنها زندانی بودم. تمام این سالها گرگ درونم سرکوب شد و تشنه موند تا فرصت مناسبی که امشب به وجود آمد.))
+بزرگتر از سنت حرف می‌زنی!
دختر با پوزخندی:((هرکس جای من بود چنین دختری می‌شد.))
+ولی اون دختر تنها و زندانی الان بیرونه و آزاد و من میخوام دوستش باشم. مطمئنم تک تک بچه ها همینو میخوان. ما می‌تونیم باهمدیگه از اینجا خارج شیم، بریم اون طرف جنگل یا همینجا بمونیم؛ دیگه کسی نیست اذیت مون کنه، خودمون اوضاع رو بدست می‌گیریم و هرطوری بخوایم زندگی می‌کنیم . . .
دختر گرگینه:((نه! من با شماها برنامه ای ندارم و زندگی ای که می‌خوام همینجوریه؛ اونقدر بکشم و بدرم تا عطش گرگ بخوابه.))
+اینکارو نکن، خواهش میکنم.
دختر گرگینه:((معذرت میخوام، ولی چاره دیگه ای نیست.))
سعی میکنم بهش نزدیک شوم.
+ببین من . . . تو گفتی تمام سالها زندانی بودی! پس دوستی نداری، درسته؟
دختر گرگینه:((درسته . . . البته یه دوست همیشه داشتم.))
+خب الان من دومین دوستت میشم. کسی که نمیخواد بهت آسیب بزنه و به کمکت نیاز داره و هر کاری بتونه برات انجام میده.
دختر گرگینه:((من نمیتونم بهت اعتماد کنم. اینو فهمیدم که همه توی این دنیا می‌خوان بهم آسیب بزنن و برای همینه یا تمام آدمای دنیا رو می‌کشم و تنهایی زندگی میکنم یا بالاخره کشته میشم. ولی در هرصورت امشب موقع مرگ من نیست!))
+این حجم از خشم و نفرت برای چیه؟
دختر گرگینه:((بخاطر، تنها دوستی که دارم. گرگ من.))
+پس تصمیم تو گرفتی. باشه . . . ولی اینجا هنوزم یه دوست داری، یه پسر که شاید مثل تو عصبانی نباشه ولی حالتو میفهمه . . .

بهش نزدیک و نزدیک تر شدم. فکر کرد می‌خواهم بهش حمله کنم!
اما من ادامه دادم:((پسری که واقعا دلش میخواد دوست جدید شو بغل کنه . . .))
و در آغوش کشیدمش.
حدس می‌زنم . . . نه! مطمئنم از تعجب با دهان باز، چشمانش گرد شد.
***
دختر گرگینه:((خوشحالم که دوستم هستی ولی باید بری و منم باید به کارم برسم.))
+منم خوشحالم و خوشحال تر میشم اگه کمکم کنی؛ کمک من و بچه های اینجا.
دختر گرگینه:((تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که واقعا ازت بخوام از گرگینه فاصله بگیری. من روی این قدرت خیلی زیاد کنترلی ندارم و وقتی نزدیکم باشی نمیدونم میتونم جلوی آسیب دیدنت رو بگیرم یا نه. حالا دیگه برو.))
لبخند در مقابل لبخند.
+امیدوارم بازم ببینمت. آه راستی، من اسم تو نمیدونم . . .
او کمی خجالت کشید و موهای یک طرف را پشت گوشش برد.
دختر گرگینه:((اسمم مانیا ست.))
***
وقتی از آنجا بیرون آمدم هنوز سرجای اول خشکم زده بود.
نازنین و بچه ها منتظرم بودند و گرگینه سرجایش ايستاد تا دور شوم. ولی من، سمت او قدم برداشتم.
+مانیا میدونی چیه؟ میخوام به توصیه ت گوش ندم و یبار دیگه بغلت کنم، اینبار توی واقعیت!

پوست پشمین و برفیش که از حالت فلزی خارج شده بود را با صورت و انگشتانم حس کردم.
مرا از خودش فاصله داد و نامطمئن به من و اطراف نگاه می‌چرخاند تا اینکه در نهایت خشم گرگ به دوستی ما چیره شد و با ضربه اش سمت وسایل بازی پرتاب شدم.
آخرین حسی که داشتم این بود که انگار کمرم شکسته ست و بعد فقط تاریکی.
این داستان ادامه دارد . . .
 

سیدامیرعلی خطیبی 
 

تصویر اول: خبرگزاری آر اف آی
تصویر دوم: دلگرم
 

((تقدیم به مانیا علیجانی بازیگر سریال هیولا.))