اشک و گلوله قسمت ۷*

"شمس:

# همچنان پنج سال قبل#

تنها جاده ای که دنیای بیرون از درختان را به موسسه می‌رساند، جاده باریک و خاکی که پیدا کردن و راندن در آن به هیچ ‌وجه آسان نبود.
این جاده به ورودی اصلی موسسه ختم می‌شد با آن دروازه های آهنی زنگ زده و محوطه نمور و تاریک و ترسناک و صد البته یک مجسمه‌؛ بال هایی بدون صاحب که به تخته ای شبیه تخته گوشت وصل بودند.
گمان کنم برای همین اسمش را بال های فرشتگان گذاشتند، اما شاید بال هایی بدون فرشتگان! اسم بهتری بود . . .
***
من را معمولا بیشتر از بقیه شکنجه می‌دادند. با وجود اینکه فقط دوسال می‌شد که گیرشان افتاده بودم مقدار انفرادی ام از اکثر بچه ها بیشتر بود.
روی تخت های سرد فلزی با آن دستبند و پابند های چرمی سفت که می‌بستند ما را ‌و هرکاری دلشان می‌خواست می‌کردند.
گاهی برای ساعت ها در اتاقی با تاریکی مطلق و صدای خش خش گرامافون پوسیده، تنها رها می شدیم و فقط خدا می‌داند چه اوهام وحشتناکی که در آن تاریکی ندیدم و چه جیغ و فریاد و التماس هایی که سر ندادم!
کتک مان هم می‌زدند. با پوتین های شکاری و مشت های استخوانی، با دسته تی و جارو، با باتوم های فنری . . . با هرچیزی که بیشتر درد داشت.
گاهی برای عدم کنترل روی قدرت هایمان، مجبور بودیم برهنه مورد هجوم سطل های آب خیلی سرد قرار بگیریم.
ما بچه هایی بودیم کاملا در اختیار یک مشت پست تر از حیوانِ سادیسمی.
میثم و نازنین کمتر از من تنبیه می‌شدند.

میثم تا قبل حادثه، حدود ۸-۹ سالی می‌شد که آنجا بود. بیشتر اوقات حواس و فکرش سراغ بال زدن پروانه و پیر شدن درخت ها می‌رفت و شاید برای همین از بچه های ممتاز موسسه بود و زیاد کاری به کارش نداشتند. هرچند هیچکس در آن‌ جهنم پیدا نمی‌شد طعم این تنبیه ها را نچشیده باشد!
همه مان را کچل می‌کردند، دختر و پسر. آنهایی که ممتاز بودند اجازه داشتند موهایشان را کمی بلندتر از کچلی نگه دارند. 
یادم است: میثم موهای کوتاه و به خصوص قهوه ای-زیتونی رنگش را به راست یا چپ از بغل فرق می‌گذاشت.
هردوی ما سبیل هم داشتیم، سبیل هایی نورسیده و فابریک که به قول بچه ها:((دوتا بیل هم نیست چه برسه به سی تا بیل!!!))
و نازنین هم موهایش کمی بلند بود. دختر بامزه و نمکی با صورتی گرد و خواستنی که چتری های کوتاه و خشن اش را روی پیشانی می‌ریخت.
نازنین مانند میثم ممتاز و بی سر و صدا بود، البته که از بیشتر ما زیرکانه تر فکر می‌کرد و‌ کارهایش را مخفیانه و بی جلب توجه پیش می‌برد و اطلاعات دسته اولی همیشه در چنته داشت.
***
آن شب که گرگینه آزاد شد، طبقه آخر ساختمان یک مهمانی مختصر با چندتا از کله گنده ها و ماشین های لوکس و بادیگارد هایشان برگزار شده بود.

Image for post
Image for post

مدیر مؤسسه یک زن زیبارو و به ظاهر خون گرم و مهربان می‌زد ولی یک شیطان به تمام معنا بود.
تک تک ما ابتدا گول لبخند و ظاهر مهربان و دلبرانه اش را می‌خوردیم و کم کم به ذات پلید و بیرحمش پی می‌بردیم.
این چند وقت آخر فهمیدیم خانم مدیر باجذبه اسمش شیلا ست و خلاصه دست گرفتن های ما و به اسم کوچیک صدایش کردن ها و اسمش را با تصاویر و الفاظ بی ادبانه روی درودیوار نوشتن ها، شروع شد و کفر شیلا حسابی درآمد!
هرکه را به این دلیل می‌گرفتند خانم مدیر شخصا تنبیهش می‌کرد و وای . . . من هم دو-سه باری گیرش افتادم و چطور بگویم که بچه ها را، راجع به دخترها زیاد مطمئن نیستم ولی پسر ها را خیلی بد و با سواستفاده از مردانگی شان تنبیه می‌کرد!

گرگینه که نزدیک وسایل بازی حیاط غربی مؤسسه دیده شد، شیلا جان با همان تیپ اشرافی و دماغ بالاگرفته از پله ها سمت حیاط پایین آمد و افراد و مهمان هایش نیز به دنبال او.

شیلا تنها کسی بود از بین مسئولین مؤسسه که قدرت فرابشری داشت و بدترین نوع تنبیه و مجازاتی که در بال های فرشتگان تعیین شده، مجازات با قدرت مدیر بود.
می‌گفتند فقط یک نفر اینطور تنبیه شد. 
حدود یکسال قبل‌ از اینکه من را بیاورند، پسر ۱۷ ساله ای بود که یکسال مانده به خروجش از اینجا، با آن قدرت ویژه که ((آتش اژدها)) نام داشت، سوخت و خاکستر شد.
دقیق معلوم نیست چه کرد که یکسال قبل از پایان دوره اش چنین مُرد ولی می‌گفتند عاشق مدیر شد و بین شان روابطی درجریان بوده ولی خب اینجور مسائل همیشه خیلی پیچیدست و یحتمل سر پیچیدگیش پسر بیچاره کباب شد!

خوب به یاد دارم:
ما همگی‌ پشت پنجره های دراز و قد کشیده سالن غذاخوری جمع شده بودیم تا مبارزه شیلا و گرگینه را از نزدیک ترین محل ببینیم و کادر مؤسسه هرچه کردند حریف مان نمی‌شدند تا به تخت خواب برگردیم.
در حیاط، پشت سر شیلا چندتایی از انتظامات خشن و مسلح مؤسسه ایستاده بودند و مهمانان خر پول و با نفوذ هم خیره به حرکات ظریف و جذاب بدن مدیر که برای مبارزه گرم می‌شد و کری می‌خواند.
بادیگاردهای مهمانان هم نگران از وضعیت سعی می‌کردند آقایان هیز و خانم های حسودشان را از شرایط خطرناک عقب بکشند.

شیلا کش و قوس نهایی را به بدن و لباس گرانقیمتش‌ داد و لابلای انگشتانش شعله های آبی آتش نمایان شد که به نارنجی گرائید.
دو گلوله بزرگ آتش سمت گرگینه پرتاب شد و همه تشویق که: ((دستخوش خاکسترش کردی!))
ولی از بین شعله های آتش که فروکش می‌کرد بدن گرگینه نمایان شد که حالا انعکاس نور مهتاب را داشت.
به جای پشم های برفی، حالا پوسته ای فلزی با موهای نوک تیز سرتاسر بدنش را پوشانده بود و چشمانش مانند دو یاقوت سرخ می‌درخشید.
این داستان ادامه دارد . . .
 

سیدامیرعلی خطیبی 
 

تصویر اول: mirage party
تصویر دوم: جفت هیچ
 

((تقدیم به شیلا خداداد، بازیگر سریال هیولا))