اشک و گلوله قسمت ۶*

(اولین قسمت‌ از خاطراتی در گذشته)

 

"میثم:

 

#پنج سال قبل#

 

یک شب بهاری، از خواب بیدار شدم.
کابوس ندیدم ولی حسی بین غم و ترس و خشم، به من دست داد.
اتاق ما، در ردیف اتاق های پنجره دار خوابگاه بود.
من و شمس و دو نفر که اسم هایشان یادم نیست، شاید هم فقط من و شمس بودیم و هم اتاقی نداشتیم.
تخت من پایین بود. رفتم سمت پنجره بزرگ و قد کشیده با شیشه های نازک مثل ناخن.
شمس از جیر جیر فنر های تختم بیدار شده بود.
-چیشده؟ نصفه شبی چرا دم پنجره وایسادی؟!
+بیا اینجا رو ببین.
-بیخیال، بذار بخوابم . . . حالا مگه چه خبره؟
+داره برف میاد!
-توهم زدی؟ الان وسط بهاریم، تف هم از آسمون نمیاد چه برسه به برف!
+ولی داره برف میاد، و فقط برف نیست . . . یه موجودی شبیه گرگ ولی بلندتر و سفید رنگ، روی دست و پاش وایساده و رفته روی کپه شنی محوطه بازی.
-گرگینه؟ . . . پس بچه ها راست می‌گفتن اینجا یدونه شو نگه می‌دارن . . . اونجا که وایساده، داره چیکار میکنه؟
+به آسمون و دونه های برف خیره شده؛ بهش حق میدم. امشب‌ آسمون خیلی قشنگه . . .
***
موسسه بال های فرشتگان، سازمانی نیمه دولتی که نزدیک دره ای وسط جنگل واقع شده بود.
یک ساختمان عظیم قدیمی و عجیب که بخش هایی را به شیوه نامرسوم بازسازی کرده بودند و در مجموع مشابهش را هیچوقت هیچ جا ندیدم.
طبقه پایین مخصوص آزمایشات بود. آزمایش ها و اختراعاتی که بچه ها درست می‌کردند، مثل دستگاهی که من و شمس مشغول ساختش بودیم. البته این طبقه برای آزمایش و سنجش هایی که کادر مؤسسه روی ما و بچه های  همسن ما که قدرت های فرابشری داشتند، انجام می‌داد نیز کاربرد داشت. تمام طبقه پایین با کاشی های مربع خیلی کوچیک شبیه حمام های سنتی ولی تماما به رنگ سفید، پوشیده شده بود. در های طبقه همگی ضخیم، پر از قفل و بست و فولادی. میزهای چوبی قدیمی و وسایل عتیقه ای هم برای کاردرستی های ما. تخت های بستری را هم نباید فراموش کنم، با آن دست بند و پابند های چرمی چغر و دستگاه های وحشتناک که ما را در عین ترساندن می سنجید.
در همین طبقه، آخرین اتاق انتهایی ترین بخش، یک محوطه مربع شکل بزرگ بود که دو طرفش میزهای دراز فلزی کشیده شده و آخر اتاق یک در فلزی دو لنگه پهن بود که نگهبانان همیشه از آن مراقبت می‌کردند.
نازنین به گوش ما رساند که تعدادی از بچه ها شایعه درست کردند پشت آن در یک گرگینه است، قوی ترین بچه آنجا!

طبقه همکف برای دفاتر و انتظار و سالن غذا خوری و جلسات و اجتماعات تعبیه شده بود. گاهی هم برای ادب کردن نافرمانی و حساب بردن دیگران.

طبقه اول روی همکف، خوابگاه ما بود.
و طبقه آخر هم خوابگاه و بایگانی و کتابخانه خودشان؛ یکجور مکان شخصی و محرمانه برای مسئولین سازمان.

من از شروع سن مدرسه رفتن ام آنجا بودم. بقیه هم تقریبا اندازه من. البته شمس دوسال می‌شد که آمده بود، وقتی آن اتفاق افتاد.
همان شبی که برای اولین و آخرین بار گرگینه را دیدم و ماجراهای هیجان انگیز و حتی خوف آوری که برایمان ایجاد شد، بله همان شب سرنوشت ما برای سالهای آینده رقم خورد.
این داستان ادامه دارد . . .
 

سیدامیرعلی خطیبی 
تصویر: vecteezy