اشک و گلوله قسمت ۴

"میثم:
کندن زمین در جنگل و کنار نهر کار راحتی نبود، اما من و ترانه هم نظر شدیم که بهترین و زیباترین و آرام ترین مکان برای خفتن ابدی یک دوست همین‌جاست.
روی تخته سنگی خیره به جریان نهر نشسته ام.
ترانه را می‌بینم که دسته گلی رنگارنگ از روئیدنی های حاشیه نهر چیده و روی قبر می‌گذارد.
روستائیان هم برای کندن قبر و کفن و دفن مختصر و سرسری الناز کمک کردند، اما بعد از گذشت مدت کوتاهی در سکوت و آرامش غم انگیزی به کلبه هایشان برگشتند و حالا ما سه دوست صمیمی یکبار دیگر کنار هم هستیم، با این تفاوت که یکی زیر خاک است و دوتای ديگر روی خاک.
ترانه شاید قطره اشکی روی خاک تازه می‌ریزد، شاید هم نه.
سمت من می‌آید و پایین تخته سنگ می نشيند.
پاهایش را دراز و از کفش و جوراب بیرون کرده و به جریان سرد نهر می‌سپارد.
نفسش پر از تازگی طبیعت می‌شود؛ چه آسوده دست ها را تکیه گاه خود کرده و با چشمانی بسته زیبایی را تنفس می‌کند!
از دیدن زیبایی و آسودگیش کم مانده گریه ام بگیرد، مسبب به خطر افتادن جانش و این در به دری های تمام نشدنی، من هستم و او فقط با من مهربانی می‌کند و مواظب و غم خوارم است. از خودم خجالت می‌کشم . . .
***
شب است و مه وهم آلود پشت در خانه ها پرسه می‌زند.
مجبور شدیم یک‌شب دیگر در خانه الناز، در خانه سابق الناز یا الناز سابق شاید، بمانیم با این فرق که دیگر جسدی در اتاق ما نیست!
ترانه را به اصرار روی تک تخت اتاق خواباندم و خودم پایین تخت، زمین سرد و سخت.
ترانه اصرار داشت کنارم روی زمین بخوابد ولی قانعش کردم باید احمق باشیم تخت گرم و نرم را که دیشب بستر جسد بوده خالی بگذاريم. درهرحال جرأت و شهامت ترانه هم بیشتر از من است!

+ما سه تا صمیمی ترین بچه های اون کلاس بودیم، همیشه کنار هم، همفکر و پشتیبان هم.
یادته هربار ناهار رو باهم سه تایی می‌رفتیم؟
حتی گاهی که کارمون طول می‌کشید شام رو هم می‌زدیم با همدیگه.
یادته مگه نه؟

ترانه به پهلو چرخید سمتم و یک دست تکیه گاه سرش کرد؛ خیلی سریع مثل مگس تیزبال از سرم گذشت که در این حال چه دلبرانه است!
ترانه:((آره خوب یادمه، تک تک اون روزهارو . . .
وقتی تصمیم با تو بود واسه ناهار همیشه مجبورمون میکردی بریم اون ساندویچی چرک انتهای بارانداز و سوسيس بندری بخوریم، بندری هایی که قاشق قاشق روغن ازشون می چکید!))
ملایم مثل نسیم غروب خندید، البته که در آن حزن هم یافت می‌شد.
منم خندیدم، بیشتر به ضجه و گریه می‌خورد.
ترانه:((خب بخوابیم دیگه، فردا کلی راه در پیش داریم و باید یه جا رو پیدا و موقتا توش سر کنیم تا از این در به دری خلاص بشیم.))
+پیدا می‌کنیم، نگران نباش.
راستی ترانه . . .

ترانه به سقف خیره:((بله؟))
+ممنونم.
نیم نگاهی سمتم:((من که کاری نکردم . . .))
+کلا خواستم ازت تشکر کنم بابت اینکه . . . باور کن نمیخوام توی این دردسر ها یه مو از سرت کم شه . . .
لبخند زد:((می‌دونم میثم جان، حالا بخواب تا فردا توی ماشین چُرت نزنی!))
منم لبخند زدم.
+شبت بخیر ترانه.
ترانه:((شب بخیر.))
با مرور این چیزها و تصویر لبخند ترانه و خنده های الناز به خواب فرو می‌روم.
***
ماشین و جاده هم مثل من و ترانه دست و دلشان میلرزد برای یک جرعه خواب.
صدای پرنده ای به گوش نمی‌رسد.
جاده خلوت و مه گرفته.
از دیوار مه پشت سرمان، یک نور مثل فانوس دریایی در اوهام پیش‌ می‌آید.
ترانه نور را در آینه تشخیص داد.
همانطور که دستش به فرمان و چشمانش همزمان به جاده و نور پشت سر است:((می‌بینیش تو هم؟))
+آره، بنظرم یه موتور سیکلته. اینجا ریل برای قطار نیست!

ترانه نمی‌خندد و همچنان مشکوک به عقب است.
از آینه بغل دوباره نگاه می‌کنم؛ همان‌طور که حدس زدم موتورسیکلتی مه را می‌شکافد و با سرعت سمت ما . . .
لباس جذب و چرمِ سیاهی تنش و خیلی اتفاقی فهمیدم یک زن است که اینجور مانور می‌دهد!
کنار در سمت من می‌آید.
کلاه کاسکت پوشانده هرچیزی که قابل تشخیص باشد.
از کیف کمری یک مسلسل کوچک بیرون می‌آورد.
مسلسل و موتور سوار؛ اینبار قرار است چه کسی را از دست دهم؟
شمس مسئول این یکی هم هست؟!
تایر جلوی ماشین را می‌زند. ترانه میان فریاد هایمان تمام تلاشش را می‌کند کنترل ماشین حفظ شود ولی آن زن موتور سوار چرخ عقب را هم هدف می‌گیرد.
وقتی ماشین چپ کرد و داشت ملق می‌زد، برای یک صدم ثانیه گل ریزی را دیدم که میان ترک آسفالت رشد کرده بود.
شیشه را با مشت و لگد و درد و ناله میشکنم.
افتان و خیزان روی آسفالت.
موتور و لوله مسلسل اش بالای سرم قرار می‌گیرند.
مطمئنم از پشت شیشه سیاه کلاه دوتا چشم به من زل زده اند.
آماده است تا کار را یکسره کند ولی . . .
***

Image for post
Image for post


زن زیبایی که بالای سرم نورانی و محو ایستاده:((نترس، نمردی!))
+چه اتفاقی افتاده؟ اینجا کجاست؟ ترانه، ترانه، اون کجاس . . .
همان زن:((آروم باش آروم باش، باید استراحت کنی، با این زخم ها نباید تکون بخوری.))
+بگو ترانه کجاست، همون دختری که همراهم توی ماشین بود . . .
همان زن:((با موهای فرِ سیاه و قیافه معصوم و خوشگل؟))
+آره، حالش خوبه؟ کجاست؟؟ میتونم ببینمش؟؟؟
همان زن:((حالش بد نیست. پانسمان و گچ گرفتی هاش انجام شده و توی اتاق آخر راهروعه. ولی یه مشکلی هم هست . . .))
+مشکل؟! چه مشکلی؟؟
همان زن:((میشه اینطور گفت که رفته توی کما . . .))

حیرت، فرياد، لرز، تلاش، ترس، اضطراب، آرام بخش، چشمان آن زن . . . بیهوشی.
***
+چند وقت بیهوش بودم؟
آن زن:((بار اول تقریبا یک روز کامل، این بار میشه گفت پنج ساعت. من نیم ساعت بعد اینکه بهت آرام بخش زدن رفتم دوساعته کارای واجب مو انجام دادم و برگشتم پیشت.))
+تو حدود دو ساعت کنار تخت من منتظر موندی؟
آن زن مهربان و عجیب:((اگه بار اول که شب کنار تختت خوابم برد رو حساب نکنیم، آره حدود دوساعت.))
+من نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم خانومِ . . . ؟
آن زن که حالا لبخند زیبا و ملیحی می‌زند:((من نیکی هستم. برای تشکر هم فعلا بذار خوب شی، بعد درباره اش فکرکن.))

حدود یک ساعت بعد می‌رویم تا هوایی بخوریم. پای راستم زیر داشبورد بوده و ساق و مچش آسیب دیده. او زیر کتفم را می‌گیرد و من و عصای لنگ لنگان را به صندلی فلزی صورتی و خنک زیر درختان بیمارستان می‌رساند و کنارم آرام و نزدیک می‌نشیند.
نیکی:((چقدر هوای خوبیه مگه نه؟))
به صورت و چشمان زیبایش خیره می‌شوم، حدس می‌زنم دستم روی دستش قرار می‌گیرد.
+آره، خیلی قشنگه . . .
این داستان ادامه دارد . . .
 

سیدامیرعلی خطیبی
 

تصویر‌ اول: ویسگون
تصویر دوم: ایران آنلاین
 

((تقدیم به هنرپیشه مطرح این سرزمین، نیکی کریمی از بازیگران سریال ممنوعه))