اشک و گلوله قسمت ۱

"شمس:
در آن به اصطلاح پارتیِ غرقِ نورهای چشمک زن و رنگ های تند و صداهای کر کننده، من بودم و میثم و او، فرشته.
طبق معمول کنار ایستادم و شاهد رقص مثلا دلربایانه‌ی میثم درمقابل خنده های غیرمعمول فرشته بودم.
چشم های هر دویشان با برق عجیبی می‌درخشید.
البته میثم که تقریبا هربار با فرشته نگاه گره می‌زد این برق را به کار می‌انداخت ولی امشب فرشته آن شبح خشک و بی احساس همیشگی نبود، شور داشت، شور با ما بودن، شور سرزندگی!
***
دوسالی می‌شد که برایش کار می‌کردیم.
وقتی پیدایش شد می‌گفت تحت تعقیب است و شاید برای همین بود که همیشه، حتی در این مهمانی، آن تیپ مخصوص قاتل های بی‌رحم مزدور را می‌زد.
چکمه های چرم بلندی که هزاران بند نقره ای در هم تنیده داشت و آن شلوار مشکی کتان جذب که زانو به بالایش تحت پوشش آن ردا یا شنل مانند بلند و سبزی بود که اغلب به تن می‌کرد.
از آستین های آن ردا دو دست ظریف پیچیده در دستکشی نازک و زنانه بیرون می‌آمد ‌و‌ آن کلاه شبیه لئون حرفه ای، گرد و سیاه و بی لبه که چتری های صورتی-نارنجی رنگش را بیرون می‌ریخت و جذابیتی دوچندان به فرشته می‌داد، به آن صورت کشیده و بی‌حالت و سرد که از او زيباترين جسد زنده را می‌ساخت؛ البته بعد از عروس مرده.
فرشته بود که بدهی هایمان را صاف و تسویه کرد، مارا از مدرسه جهنمی و سرپرستان پست فطرت نجات داد و جای و سرپناه و امکاناتی برایمان محیا کرد تا راحت زندگی و برایش کار کنیم.
من و میثم در زمینه هک و مسائل کامپیوتری و تکنولوژی کاربلد محسوب می‌شدیم، اما چیزی که او را در وهله اول جذب کرد اختراعی که ما مخفیانه و دور از چشم دیگران مشغول ساختش بودیم.
او به اختراع ناقص ما پی برد و تصمیم گرفت بجای کشتن مان، این دو پسر ۱۵ ساله را بخرد تا کار را برایش تمام کنند.
تصمیمی که آن وقت گرفت امشب سرنوشت‌ ساز می‌شود.
***
فرشته ضربه آرامی روی شانه میثم زد و طرف من آمد:((چرا نمیری وسط یکم عشق و حال کنی؟ بعد از اینهمه کار سخت حالا که که پروژه به آخراش رسیده بد نیست همه مون یکم استراحت کنیم. من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد ولی این پارتی واقعا معرکه ست!))
نور های سبز و صورتی بدن و صورتش که خیره به من بود را چند قسمت می‌کرد.
-ممنون فرشته ولی من خیلی اهل جنبوندن نیستم . . .
-میثم که داره حسابی گل میکاره.
-آره خب، میثمه دیگه!
-باشه هرجور راحتی، من میرم بیرون یه هوایی بخورم، اینجا زیادی خفه ست؛ حواست به میثم باشه چیزی شد خبرم بده.
-باشه ولی نگران نباش؛ میثم اهل دعوا راه انداختن نیست، برخلاف من.
-می‌دونم، میثم پسر خیلی خوبیه، تو هم همین‌طور ولی اینجا ممکنه بعضی ها تن شون بخاره . . .

بعد کلت کوچکی که همیشه پهلویش زیر ردا قایم می‌کرد را از روی لباس لمس کرد و برای اینکه مطمئن شود منظورش را گرفته ام، سر ریزی تکان داد.
منم برای اطمینان خاطرش:((حواسم هست، چیزی شد بهت میگم.))
خوبه ای گفت و بیرون رفت.

#نیم ساعت بعد# 

بالای جسدش ایستادیم.
زمین هنوز از باران غروب، تر می‌زد.
سالنی که ما در آن می رقصیدیم و نوشیدنی میخوردیم، طبقه اول می‌شد از ساختمانی سه طبقه.
دو طبقه‌ی بالا برای انبار کردن تجهیزات و صندلی ها و استراحت صاحب آنجا و گروه دی جی و بقیه کارکنان در طول روز بود.
ساختمان، داخل کوچه‌ی سمت راستش یک پله اضطراری فلزی و زنگ زده داشت که کف زمین را به پشت‌بام می‌رساند.
وقتی فرشته بیرون رفت، برای هوا خوری، درواقع روی اولین سکوی پله های اضطراری می‌ایستاد؛ ولی بخاطر افتادن از بالاترین پله ها یعنی نزدیک پشت‌بام ساختمان، مرگش قطعی شد.
بخاطر شیشه مشروبی که کنارش پیدا کردند، پلیس گفت:(( مست کرده و رفته بالا و احتمالا سرش گیج رفته و افتاده.))
اما من مطمئنم وقتی می‌رفت بیرون نوشیدنی همراهش نبود و اتفاقا هوشیار مثل همیشه رفتار می‌کرد!
بعد گلوله ای پیدا شد، ولی روی جسد که جای گلوله نبود . . .
کلت کمری اش را که چک کردند فهمیدند گلوله از اسلحه خودش بوده.
نتیجه اولیه تحقیقات شان این شد:((اومده بیرون هوایی بخوره، از پله ها رفته بالا و بطری رو سر کشیده، روی پله های آخر احتملا اسلحه شو درآورده تا گربه ای، چیزی رو هدف بگیره ولی چون میلرزیده به هدف نخورده و بعد هم سرش گیج میره و از بالا پرت میشه پایین و مرگ.))

میثم نمی‌توانست جسد آن دختر جوانی که همیشه مثل جسد، لاغر و سفید و بی‌حالت بود را باور کند.
من خوب میثم را برانداز کردم: مویرگ چشم ها، رنگ سرخ به سفیدی اطراف می‌پاشید. دم ابرو هایش که همیشه قوسی به بالا داشت حالا خم شده بودند و چین به وسط پيشانی می‌دادند. موهای فرق کنارش حالا آشفته روی صورت بود و لب هایش کمی باز، میلرزید.
وقتی گلوله را پیدا کردند، دیدم اشک می‌ریزد.
میثم فرشته را دوست داشت، خیلی بیشتر از من و بسیار فراتر از یک احساس دوستی ساده.

همانطور که گفتم، تصمیمی که دوسال قبل فرشته گرفت، منجر به قتلی شد که یک سر آن وصل به من بود.

این داستان ادامه دارد . . .

 

سیدامیرعلی خطیبی

 

تصویر اول: istock 
تصویر دوم: سایت افکار نیوز

(تقدیم به فرشته حسینی بازیگر سریال قورباغه)

Image for post
Image for post