اشک و گلوله قسمت ۱۴

"میثم:
 

خانه‌ی نیکی گرم است، با نورهایی سرد.
یک واحد در فلان کوچه و فلان آپارتمان.
خیلی بزرگ نبود، ولی برای جفت‌مان از کافی فراتر.
مانتویش را عوض کرد و آمده روبرویم. می‌نشیند روی مبل کرمی رنگ و یک پای روی دیگری می‌اندازد.
ذوق دارد و دست ها را به هم می‌مالد:((خب خیلی خوش اومدی، اگه سردته میخوای بخاری رو بیشتر کنم؟))
+نه نه خوبه، یکم بگذره لرزم می‌خوابه.
نیکی آماده که بلند شود:((الان برات چایی میارم . . .))
+حالا بشین، عجله‌ای نیست!

لبخند و کمی تعجب، روی جایش دوباره آرام می‌شود.
نیکی:((باشه . . . خوشحالم بالاخره قبول کردی بیای . . .))
+منم خوشحالم اینجام، ولی واسه این تا حالا قبول نکردم که نمی‌خواستم اسباب زحمتت بشم!
نیکی یک لنگه ابرو را بالا می‌اندازد:((این چه حرفیه؟! اصلا باعث زحمت نیستی، بعدش هم تا کی می‌خواستی توی سالن انتظار بیمارستان یا مسافرخونه های داغون کوچه بغلیش بمونی؟ اینجا کوچیکه ولی جا برای هردومون هست . . .))
+حق با توعه و ممنون ازت. اونقدر این مدت به من محبت کردی که نمی‌دونم از شرمندگی چیکار کنم . . . ولی بزرگترین دلیلم برای نیومدن به اینجا چیز دیگه‌ای بود . . .
کمی دلخور و تعجبش بیشتر می‌شود، می‌پرسد:((چه چیزی؟!))
+ترسم این بود، و هنوزم هست، که افراد شمس من رو اینجا پیدا کنن و تو و خونه و وسایلت آسیب ببینی . . . اونا هرجا که باشم پیدام می‌کنن و نمی‌خوام تو هم این وسط صدمه ببینی یا بلایی سرت بیاد!

می‌خندد.
نیکی:((نترس! عین اشباح اومدیم توی خونه؛ عمرا پیدامون کنن . . . اینجا پیش من، در امانی میثم . . .))
***
پتو بود و سرم روی پای نیکی و انگشت نوازشش.
فکرم درگیر است. می‌فهمد، می‌پرسد، برایش می‌گویم.
+اگه فرض رو بر این بذاریم که شمس، هرجور شده من رو زنده می‌خواد گیر بیاره، واسه اختراع یا هرچی، پس بهم هرطوری بتونه فشار میاره تا یا گیرم بندازه، یا خودم تسلیمش بشم.
نیکی:((خب؟))
+برای مثال، اونا به خونه‌م حمله کردن، دوستم الناز رو خریدن، توی جاده بهمون حمله کردن که البته انگار اونبار قصدشون کشتن بود، ولی به هرحال هرکسی اطرافم بوده رو هدف قرار دادن یا میدن . . . 
نیکی طاقتش تمام و مستقیم از بالا توی چشمانم خیره می‌شود:((می‌خوای به چه برسی؟ اگه می‌ترسی بلایی سر من بیاد، بهت که گفتم . . .))
+قضیه تو به کنار نیکی، جز دو-سه تا دوستی که دارم و یا بیمارستان توی کمان، یا زیر خاک یا یجای دور گم و گور، دیگه چه کسی رو نزدیک خودم دارم که بتونه اهرم فشار باشه . . . ؟
نیکی به نقطه نامعلومی در بالکن زل می‌زند:(( . . . نمی‌دونم . . . راستی گفتی چندتا شاگرد خصوصی داشتی . . .))
+ماهور و پردیس!
نیکی:((بنظرت ممکنه براشون مشکلی پیش بیاد؟))
از روی مبل می‌پرم.
+اگه تا حالا مشکلی براشون پیش نیومده باشه خوش شانسیم . . . 

آماده که از در بیرون بروم، می‌چرخم سمتش:((اصلا نمی‌خوام اصرار کنم، خیلی خطرناکه، ولی اگه اینبار هم کمکم کنی، دو نفر نجات پیدا میکنن . . .))
نیکی:((متاسفم میثم . . . من . . .))
تاحالا اینطور آشفته و دودل و نامطمئن ندیده بودمش.
نیکی:((ولی ماشین رو بردار، غیر از این به موقع نمی‌رسی!))
+ممنونم، دوستت دارم . . .
نیکی:((منم.))
*** ***

"شمس:
 

-خب، پس چیزایی که می‌خواستم رو گیر آوردی، جناب کامران صفت‌زاده!
کامران:((بله آقای شمس، همش اینجاست. تمام اطلاعات بدرد بخور از جمله آدرس اون دو نفر.))
-خوبه، ساعت چنده الان؟
کامران:((الان؟ ساعت . . . ۶ و ۱۰ دقیقه عصر.))
-عالیه، یک لحظه من رو ببخشید . . . الو، رعنا! تمام بچه‌های موتور سوار رو خبر کن برن به این آدرسی که بهت میگم، باید یکی به اسم ماهور رو گیر بیارن . . . درضمن، تمام نیروهای ویژه‌ای که توی شرکت هنوز هستن رو به خط کن، همراه من باید بریم سروقت دومی . . .همین، فعلا خداحافظ.
کامران:((خب، الان وقتشه برم دنبال اون دوست قدیمی‌تون؟ نازنین . . .))
-خانم نازنین!
کامران نیشش تا بناگوش باز می‌شود:((اوه، بله درسته، خانم نازنین . . . بابت این مبلغ هم ممنونم . . .))
-بده حسابداری برات نقدش می‌کنن، حالا هم اگه اجازه بدی، دوتا خانم محترم هستن که باید اسیر کنم!
کامران:((توی شکار موفق باشید، آقای شمس!))
*** ***

"میثم: 
 

پردیس، ماهور، تحمل کنید! من بزودی می‌رسم. فقط کمی دیگر مانده . . .
 

سیدامیرعلی خطیبی 
تصویر: مهتاب الکتریک