اشک و گلوله قسمت ۱۲

"میثم:
 

دستانش توی دستم.
چشمانش بسته.
نفسش به آرامی نسیم ملایم بهاری.
چقدر برای خنده‌های شیرینش دلتنگم.
می‌گویم:((ترانه، الان سه ماهی میشه که چشماتو بستی. نمیخوای بیدار شی؟ حاضرم هرچی دارم رو بدم تا دوباره سرپا شی. هرروز میام اینجا و باهات حرف می‌زنم تا شاید فقط شاید صدام رو بشنوی و تصمیم بگیری برگردی، می‌دونم که می‌تونی! من و تو یه عالمه ماجراجویی باهم داشتیم و هنوز راه درازی تا سی سالگی داریم؛ الان وقت کنار کشیدن نیست . . .))
پرستار اخطار می‌دهد وقت ملاقات‌ رو به اتمام است.
+ترانه جان، عزیزترین کسی که دارم و برام مونده، بمون، نرو. نمی‌تونم تصور کنم بدون تو چطور دنیا به حرکتش ادامه میده. تو از اون آدم‌های کمیابی که ایمان دارم همیشه هستن و اون‌قدر پا به پام بودن و کمک رسوندن که خجالت می‌کشم از بی‌عرضگی خودم؛ و اگه یه روز نباشی . . .

اشک راه حرف را می‌بندد.
+ . . . بعد از مرگ فرشته و گم و گور شدن شمس و اسباب کشی الناز به شمال، فقط تو بودی که کنارم موندی. منم تا همیشه کنارت می‌مونم!

بلند می‌شوم که بروم؛ پتو را روی شانه های ترانه می‌کشم.
به یاد هزاران باری که در ماشین یا مترو خوابم می‌برد و او ژاکت یا کاپشنش را روی من می‌انداخت تا سردم نشود.
***
کافی شاپ دنجی که پاتوق جدید من و همیشگی نیکی بود، فاصله چندانی از بیمارستان نداشت.
پیاده رفتم.
علی‌رغم سوزِ سرما، آفتاب بی‌جانی از بین شاخه های برهنه می‌گذشت ‌و روی سنگفرش های پیاده‌رو می‌درخشید.
آسمان صاف و کم‌رنگ.
گنجشک‌ها کز کرده و پناه برده به آغوش هم.
بخار نفس ها از خودم جلوتر می‌رفت تا به کافه رسیدیم و او محو شد.
***
گفت او هم تازه رسیده.
آنجا دنج، گرم، مثل خانه ای که خیلی وقت بود نداشتم.
پالتوی چرم را درآورد و به لباس آویز گوشه کافه آویخت. کاپشن مرا هم گرفت و با لبخند کنار پالتو گذاشت.
غیر از یک پیرمرد و روزنامه‌اش و دو کفتر عاشق کم‌سن که مشخص بود سال اول دبیرستان را پیچانده‌اند تا قراری بگذارند، شاید برای چندمین بار در این ماه، من بودیم و نیکی و موسیقی ملایم پیانو.
قهوه‌ای سفارش دادیم و تکه کیکی که مثل نوجوان‌های بی‌پول میز کناری، با شراکت بخوریم.
نیکی:((در چه حاله؟))
+هنوز همونطور.
نیکی:((من هنوز نفهمیدم چرا دوست قدیمیت . . . اسمش شمس بود دیگه؟ اون بخواد بخاطر هیچی اینجور کمر به قتل‌تون ببنده!))
+حقیقتش خودم حدس می‌زنم ربط به اختراع‌مون داره.
نیکی:((اختراع؟!))
***
+وقتی بچگی‌مو توی پرورشگاه-پرورشگاه عجیب غریبی که دیگه وجود نداره!-می‌گذروندم، روی یه پروژه ای کار کردم و مدیریت اونجا هم ازم حمایت می‌کرد. چندسال بعد که شمس اومد و باهم آشنا و دوست شدیم، تیم ما دونفره شد و خلاصه همونطور که کار می‌کردیم و پيشرفت، سروکله فرشته پیدا شد. کسی که مارو به سرپرستی گرفت و شد نفر سوم تیم و ساپورت‌مون می‌کرد. پروژه تا مراحل نزدیک به نتیجه دادن پیش رفت ولی فرشته مرد!
نیکی:((مُرد؟! چطوری؟))
+آره . . . بگذریم، این داستان فرشته و مرگ غافل‌گیر کننده‌اش نیست. بعد از دوباره یتیم شدن مون، شمس از من فاصله گرفت. آخرین باری که هم رو دیدیم، دعوا شد و اختراع‌ توی آتیش سوخت. دیگه شمس رو ندیدم. حتما بین این سال‌ها دوباره به فکرش زده اختراع رو بسازه و این‌بار فقط برای خودش باشه ولی فهمیده نمی‌تونه بدون من تکمیلش کنه؛ برای همین افتاده دنبالم.
نیکی:((مطمئنی برای همینه که دنبالته؟))
+مطمئن‌ نیستم ولی شمس رو می‌شناسم، برای همین چنین احتمالی میدم!
نیکی:((میثم، این اختراع چیکار می‌کنه؟ چقدر اهمیت داره که اون حاضر باشه بخاطرش آدم بکشه؟!))
+اون دستگاه یه چیز شگفت‌انگیز و بی‌نظیره! کاری که می‌کنه منحصر به فرد و خیلی خیلی قدرتمنده . . .
نیکی:((یعنی چه کاری؟!))
+یسری کار جالب توی اینجا، ذهن آدم!
 

سیدامیرعلی خطیبی 
تصویر: نقطه سر خط