اشک و گلوله قسمت ۱۱

"شمس:

 

#پنج سال بعد، زمان حال#

 

رعنا خبر آورد که امشب برای شام، باید آزاده را ملاقات کنم.
آزاده زنِ زیبا، جذاب، پولدار و بی‌رحمی که درواقع . . . همسر من است!
بعد از اینکه از میثم جدا شدم، دوران سخت و بدبیاری های پی در پی انتظارم را می‌کشید. همان مَثَل معروف: سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزی برسد!
فرشته مرده و از میثم و بچه های کلاسِ مستر ربات شدن، جدا بودم و بی هدف، هرطرف باد می‌وزید می‌رفتم.
در همین برهه، خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم پروژه‌ای که با میثم مشغولش بودیم را مجدد شروع کنم و به ورژن دلخواه برسم.
مشکل پول و قطعات بود؛ درواقع پول یا قطعات!
به همین خاطر سلسله دزدی های من از کوچکترین مغازه های الکتریکی تا بزرگترین شرکت های تکنولوژی، شروع شد.
وسایل و ابزار آلات مورد نیازم ذره ذره جمع شدند تا اینکه برای گیر آوردن یک قطعه بسیار حیاتی، یک شب بارانی، مخفیانه وارد شرکت سی‌با شدم.
شرکت سی‌با، کمپانی وسیع و قدرتمندی که الان مردم آن را به اسم دیگری می‌شناسند: شرکت بال‌های آسمانی.
موقع رخنه به سیستم امنیتی شان، یکجای کار سوتی ریزی دادم و همه چیز به هم ریخت.
حراست و نیروی ویژه و مزدوران اجیر شده عین مور و ملخ بر سر جوان لاغر و بی‌جانی مثل من ريختند.
همه جایم سیاه و کبود، چندساعت زیر شکنجه و بازجویی بودم چون فکر می‌کردند از طرف رقبام . . . و نکته مهم‌تر، من به خودی خود سبزه‌ام و هيچوقت فکر نمی‌کردم بدنم کبود شود ولی آدم‌ها خیلی مواقع اشتباه می‌کنند!
دست آخر آزاده، همین همسر فعلی، مرا دید و بعد از مکالمه ای مفصل نه تنها خلاص شدم، بلکه مدیریت و خود آزاده را هم به من دادند!!!
اگر کسی چنین داستانی برایم می‌گفت، برای همیشه از زندگیم حذفش می‌کردم چون از افسانه پریان و فیلم های بالیوود هم مضحک‌تر است؛ ولی خوشبختانه یا متأسفانه، حقیقت دارد!
***

Image for post
Image for post


شب، شهر، شلوغی، رنگ های کور کننده، بوهای خوشمزه، مردمان خوشحال.
راننده را مرخص کردم.
به محض رسیدن به خیابان اصلی در ترافیک اسیر شدم.
کاش راننده را نگه می‌داشتم تا وقتی پشت فرمان بود، روی صندلی عقب چرتی می‌زدم.
رستوران جایی در بیرون شهر بود.
وقتی به جاده رسیدم از شدت خستگی مثل مسخ شده ها می‌راندم.
نمی‌دانم چطور شد به رستوران رسیدم.
قبل از دیدن‌ آزاده، در سرویس بهداشتی آبی به دست و صورت زدم. همین حین، ماجرای جالبی اتفاق افتاد ...
***
پشت میز کوچکی نزدیک پنجره نشسته.
روبرویش می‌نشینم.

آزاده با همان صدای دورگه و خش‌دارِ جذابش: دیر کردی!
-توی شهر ترافیک بود؛ تو سفارش دادی؟
آزاده: چرا پای چشمت کبوده، مشت هات زخمیه؟
-توی دستشوئی، یه مشکل ریز پیش اومد . . .
آزاده: لازمه برای تمیزکاری پول بیشتری به گارسون بدم؟
-نه، گذاشتم فرار کنن.
آزاده: که اینطور . . . 
-خودت که می‌دونی، از اینجور آدم ها نمیشه حرف کشید، دستگاه ذهن خوان هم داشته باشی بخاطر شست و شوهای مغزی چیزی گیرت نمیاد!
آزاده: آره متوجهم . . . امروز یاد بچه ام افتادم.
-همون بچه‌ی حرومزاده‌ات؟
آزاده: آره، همون بچه نامشروعم.
-خب؟
آزاده: همین، چیز خاصی نبود. من برات استیک مخصوص سفارش دادم.
-حقیقتش می‌خواستم یه چیز سبک‌تر بخورم . . .
آزاده: می‌خوای سفارش رو عوض کنیم؟
-نه ولش کن، همین رو می‌خورم.
آزاده: خوبه؛ از دعوای توی دستشوئی بگو . . .
-قبل اینکه بیام سر میز رفتم دست و صورتی بشورم. دو نفر، یکی راست یکی چپ هم مشغول همینکار بودن. سومی از توالت پشت سرم بیرون اومد. تا بپره منو از پشت بگیره جاخالی و زیرپایی تا با کله بره توی آینه. چرخیدم سمت دومی با مشت گذاشت پای چشمم و لگد اولی پشت زانوم بود. با قدرتم زدم زیر تو ساق جفت شون تا با صورت بخورن زمین و عقب رفتم بچسبم به دیوار، سومی پا شد حمله کنه گلوشو از دور فشردم تا نفسش بند بیاد. اولی و دومی دیدن حریف نمیشن زیر کتف سومی رو گرفته، زدن به چاک‌.
آزاده: هیجان انگیز بوده.
-آره!
آزاده: میتونستی بکشی‌شون؛ همونجوری که چند سال پیش فرشته رو کشتی!
-دوباره شروع نکن . . .
آزاده: بی‌شوخی چرا اینکارو کردی؟ نمی‌تونم درکت کنم!
-من فکر کردم قراره یه شام توی آرامش بخوریم و بعدش شانس مون رو با هم امتحان کنیم.
آزاده: خب درست فکر کردی.
-پس بیا خاطرات رو بیخیال شیم و از شام لذت ببریم . . . نگاه کن! غذامون رو آوردن.

 

سیدامیرعلی خطیبی 
 

تصویر اول: باشگاه خبرنگاران جوان 
تصویر دوم: سرپوش

 

((تقدیم به آزاده صمدی، هنرپیشه خوب کشورمان.))