ارّه های زنگ زده 7

قسمت هفتم از داستانی دنباله دار

خواب بود؟!
نه
ایمان داشت خواب نبود . . .
اما
آنچه می‌دید، می‌شنید، حس می‌کرد 
از جنس واقعیت بیداری نبود . . .
البته که خودِ صادق و آنچه درونش نهفته ولی پرجوش و خروش موج می‌زد، نیز، از جنس واقعیت نبودند.
******
آمد که سمت ورودی و خروجی غار برود که همه چیز به روان بودن ماست دهاتی که هرروز با ناهار میخوردند در هم آمیخت و او ناگهان در تاریکی بی مسافتی تنها بود و لحظه ای بعد در نوری کور کننده، انگار آنجا پر از خورشید بود.
او نوکِ مرتفع ترین قله جهان، اعماق آب هایی که ژرفایش به اندازه عمیق ترین احساسات و خواسته ها می‌رسید و هزار و یک جای دیگر بود . . .
صادق دید که در چند قدمیش شیرِ سیاه نیکی را کشته و به دندان گرفته، ترسید و فریاد زد و هجوم برد، شیر هم هجوم آورد.
با چنگال هایش شکم و پهلوهای صادق را درید، بالای سرش بود تا با یک ضربه شاهرگش را بِبُرَّد.
اشکی سرازیر شد از یکی از چشم های صادق.
ناله ای ضعیف از دهان نیمه بازش که شاید این معنی را تداعی می‌کرد: متأسفم.
پنجه های شیر نرم شد و آهسته پلک های جسد را بست تا در آرامش بخوابد . . .
ولی خواب در آرامشی وجود نداشت!
صادق حس می‌کرد که پنجه ها شیر روی گلویش کشیده می‌شود و شیر دستانش را از پشت سر آورده بود.
صادق فریاد بی صدایی می‌کشید اما يکدفعه . . . ؟
پنجه ها از روی گلویش برداشته شد، می‌توانست راحت فریاد و صدا را از حنجره اش فراری دهد ولی نه،
صادق آرام شد، دیگر درد و فریادی نداشت؛ به جایش دید
دید که دو شیر
سیاه
سفید
در کنار هم  کاملا بسته به یکدیگر 
ولی درهم ادغام نمی‌شوند.
ناگهان شد که دگر پیش هم نماندند
از‌ هم جدا و در دو جهت کاملا خلاف یکدیگر در ابرها و دریاها و جنگل ها تاختند.
البته، زمین گرد است . . .
صادق دیگر از شیر سفید چیزی ندید، شاید وقتش نبود، شاید باید بیشتر می‌گشت.
شیر سیاه، اما، آمد، آمد، آمد و به شهری نزدیک شد، شهرشان، به خانه ای نزدیک شد، خانه شان، به نطفه ای که هم اکنون زمان ولادتش نزدیک بود نزدیک شد . . .
صادق با شیر سیاه متولد شد.
دیگر فهمیده بود، نه همه را، بلکه قدری که برای ادامه دادن نیاز داشت.
اوهام که حقیقت را بهتر از واقعیت بیان کردند، تمام شدند.
او بیرون از غارِ تاریکِ دانستن شد.
صادق سرحال تر از همیشه زیر نورِ جان بخشِ آفتاب‌ ایستاد، کش و قوسی به بدنش داد و با تصمیمی بزرگ و روزمره شکن سمت خانه روانه شد.

سیدامیرعلی خطیبی