ارّه های زنگ زده 6

قسمت ششم‌ از داستانی دنباله دار

پاهای شیرِ سیاه کفش های صادق را پاره کردند اما برای گریختن چاره ای جز این نبود.
صادق در تاریکی پیش می‌رفت، مسیرش جایی ناشناخته بین درختان پر برگ و کوتاه قامتی بود که مدام بیشتر و بیشتر در هم فرو می‌رفتند.
تاریکی عین تخته سیاهی برای ذهنش بود که به کمک آن خاطره ای زنده شد، از سالهای خیلی دور . . .
صادق لابلای همین درختان زیر نوری آرامش بخش از بهاری سرزنده، دنبال خرگوش بازیگوشی می‌دوید و پاهای شیر گونه اش آن موقع هم کفش ها را پاره کرده بودند ولی صادق فقط ذوق داشت، فقط خنده.
حالا چه داشت؟
زخم 
ترس
خشم
تنهایی . . .
پدربزرگ می‌گفت:((بابا جون توی باغ همسایه ها نرو!))
ولی صادق دنبال خرگوش و  مشغول بازی بود و مرزها را فراموش کرد.
اینبار هم فراموش کرده بود، مرز نامرئی که بین او و دیگر انسانها از جمله آن دختر بچه، نیکی، قرار داشت.
همین فراموشکاری هردفعه بلای جانش می‌شد.
در آن سالها پایش به شاخه ای گرفت و سرش زخم برداشت و خرگوش هم برای همیشه ناپدید شد اما الان اگه شانس بیاورد، زنده می‌ماند!
******
از سینه کش کوه خودش را بالا کشید.
کم کم خسته شد، از دویدن، از هیولا بودن.
پاهایش به فرم انسانی برگشتند.
سنگریزه ها پوستش را خراش می‌دادند.
نگاه به مسیر طی کرده اش انداخت.
آتش و نور شکارچیان را می‌توانست از بین برگ های تاریکی ببيند.
چشم به کوهستان چرخاند.
دیدِ قویِ هیولا به کارش آمد، غاری دید.
در آن خزید.
قلبش یک لحظه هم آرام نمی‌گرفت؛ انگار می‌خواست از جا کنده شود و به پرواز درآید.
شاید بهتر بود همینجور هم می‌شد، ای کاش . . .
آرام آرام آرامش پیدا شد، هم در ضربانش هم در صداهای آمیخته به بادِ بیرون.
تعقیب گویی به مشکل خورده بود، باد و تاریکی و خطرِ کوهستان.
نمی‌داند چقدر گذشت یا چطور، ولی اعماق آن غاری که بنظر بی انتها می‌رسید، پشت تخته سنگی خوابش برد.
 

سیدامیرعلی خطیبی