ارّه های زنگ زده 5

قسمت پنجم از داستانی دنباله دار

صادق شاید یک دلخوشی دیگر در زندگی اش داشته باشد . . .
حداقل در گذشته نه چندان دور که داشت!
چند باغ آن طرف تر از صادق و پدربزرگ-مادربزرگ اش، باغی بود متعلق به یک خانوادهِ شهر نشینِ مرفهِ کارخانه دار.
آن مرد و زن جوان و جذاب یک دختر کوچکِ شاید ۷ ساله داشتند.
دختری با موهای قهوه ای روشن و مایل به مِس ای که همیشه گیسوان بلندش از تمیزی برق می‌زد.
دختر کوچکی که تمام زیباییِ پاکِ دنیا را می‌شد در لبخند آمیخته به ذوقش دید.
اسم دختر، نیکی بود.
نیکی وقتی یکبار اتفاقی صادق را در هیبتِ شیر گونه اش دید، زمانی که روی تراس ایستاده بود و خیره باغ و گیاه های حل شده در ظلمت را کندوکاو می‌کرد، خیلی ترسید ولی نه جیغی زد نه فرار کرد؛ فقط خیره ماند به دو تیله سیاه براق در دل سیاهیِ بیش از حد تاریکِ شب.
ویلای آن خانواده با پول های زیادشان شبیه دژ شده بود، اما صادق راه های مخفی و نقاط کورش را به مرور یاد گرفت؛ به خاطر دیدن نیکی.
از آن شب به بعد هرزمان، آخر هفته ها که شهری ها خسته از شهر برای استراحت می‌آمدند، صادق به دیدن نیکی می‌رفت.
گاهی حتی به هیبت انسان کاملش برمی‌گشت و با دختر بچه صحبت می‌کرد.
اغلب شب ها، پیش از آنکه نیکی هزار ستاره‌ی درخشان را خواب ببیند.
شاید برای دختر حکم رویایی مهیج را داشت که فقط دیدنش در عالم بچگی ممکن است و الهام بخش نقاشی هایی می‌شد از شیری سیاه یا پسری جوان که نیمی از تن اش شیر است.
اما برای صادق، شاید دلیلی بود برای خوشحال ماندن و لبخند زدن.
آدم های ساده دلخوشی های ساده ای دارند و جالب که بیشتر آدم ها ساده اند، اما اکثرشان این را نمی‌دانند.
خانواده‌ی نیکی دو ماهی می‌شد که نیامده بودند.
شاید بخاطر فصل بود.
اما اکنون که یکماه از شروع بهار می‌گذشت چه؟
بهار دلمرده.
آن‌ها آمدند، بالاخره.
در گرد و خاکِ ماشین چند میلیاردی شان، نیکی نشسته بر صندلی عقب و تبلتی در دست پیدایش شد.
صادق شوق داشت.
نیمه شب هیولا شد، کموبیش هیولا، آنقدر که بتواند راحت از پشت بام های هم‌تراز بپرد و با خیزی دو متری از دیوار دژ بالا رود.
اینبار شادی داشت، بجای خشم.
******
مثل گربه چابک، از دیوار های بیرحمِ دژ بالا می‌رفت.
رفت پشت پنجرهِ نیکی، قرارگاه همیشگی شان.
پنجره باز بود.
نیکی کلافه اتاق را برای پیدا کردن چیزی به هم می‌ریخت.
-نیکی . . .
آرام گفت، ولی نه آنقدر که دختر نشنود.
نیکی با تعجب برگشت. ذوق پیدا نکرد، به سمت آغوش صادق پرواز نکرد، لبخند نزد . . . جیغ زد، جیغ بنفشی به تیرگی بادمجان.
پدرش اتاق کناری اسلحه شکاریش را تمیز و برانداز می‌کرد.
با جیغ دخترش سراسیمه آمد، پسری با نیمه‌ی حیوان دید که لب پنجره دخترش را می‌ترساند و . . . شلیک کرد، با فریاد.
از شلیک، صادق عقب افتاد، خودش را با زحمت و لرز از دیوار بالا کشید و به کف کوچه انداخت.
چرا نیکی ازش وحشت می‌کرد؟
فراموشش کرده بود یا بزرگی و پایان روزهای خیال انگیز کودکی اش فرا می‌رسید؟
چرا؟ . . . 
صادق سعی کرد در تاریکی پنهان شود ولی هم پدرِ نیکی با نور بیرون آمد هم باقی همسایه ها.
صادق به پایین کوچه جاری شد و بعد به راست، یک کوچه فرعی.
با حرکت او مردم بيرون می‌ریختند و هیچ پناه و استراحتی در فرارش وجود نداشت.
از دیوار باغی نزدیک جوی پایین دست بالا پرید و از بین درختان، گاهی شیر سیاهی بود و گاهی پسری ترسیده.
وقتی تکیه داد به درختی پیر، تا نفسی تازه کند، دید سیل مردم که از نور و سربالایی به سمتش فرو می‌آیند و نفسی عمیق کشید و نگاهی خسته و دردمند انداخت.

سیدامیرعلی خطیبی