ارّه های زنگ زده 3

قسمت‌ سوم از داستانی دنباله دار

پدربزرگ خیره به چشم انداز بود. سعی می‌کرد ورای سدِ کوه ها را ببيند ولی نمی‌توانست، بخاطر ضعف چشمانش نبود بلکه قدرت کوه ها مانع می‌شد.
صادق روی تخت چوبیِ خیلی خیلی قدیمی، نزدیک نرده‌ی تراس نشسته بود.
به چوب های برهنه و ریش شده تخت نگاه می‌کرد و گاه گاه لمسی بر آنها می‌زد.
-چیزی شده صادق؟
-نه باباجان چیزی نیست . . .
-چند وقته توی خودتی!
-بله، فکرم مشغوله.
-دیشب رفته بودم بقالی، خانوم کاظمی داشت تعریف می‌کرد دوتا دزد کَت بسته و زخمی توی حیاط خونه شون پیدا کرده!
-اتفاقی دیدم شون . . .
-طوریت که نشد؟
-نه، برام مثل آب خوردن بود.
-اینکارا حالتو بهتر میکنه؟
-فکر می‌کردم میکنه ولی دیروز فهمیدم خيلی هم موثر نیست.
-خب . . . مشکل از کجاست؟ درختا آفت خوردن یا آب کمه؟
-مشکل این‌جاست که من با یه نفرین بدنیا اومدم و همه عمر باید تنهایی و انزوا بکشم!
-اول از همه اون یه موهبته، یه هدیه که باید بابتش شاکر باشی.
-بابت چی شاکر باشم؟ اینکه یه هیولام؟ اینکه تمام سالهای زندگیم رو توی تنهایی سر کردم؟ اینکه بابا و مامان رو چند ماه یبار نمی‌بینم و همین دوتا آدم که قدر دنیا دوست شون دارم بچگیم از ترس میخواستن از شَرّم خلاص شن؟ اینکه من مثل بچه های عادی حتی مدرسه نرفتم؟
-ولی خب تو هرچی لازم بود از منو مادربزرگت یاد گرفتی؛ اونهمه کتاب رو خوندی و بیشتر از چیزی که توی مدرسه یاد می‌گیرین یاد گرفتی!
-آره ولی اینو هم بگید که تمام زندگی هیچوقت هیچ دوستی نداشتم . . . اصلا حرف زدن راجع بهش بیهوده ست، شما متوجهش نمیشید . . .

پدربزرگ چند دقیقه ای میشد سمت نوه اش چرخیده و فقط به او نگاه می‌کرد.
آرام خندید و گفت:((پدرِ من یه تاجر همیشه در سفر بود، منو مادر و خواهر هام به ناچار همیشه دنبالش بودیم و هیچوقت یه خونه و محله ثابت نداشتیم.
اوایل هرجا میرفتیم منو مدرسه اونجا اسم نویسی میکردن ولی بعد از مثلا دوهفته-یکماه مجبور بودیم بریم یه شهر دیگه و دوباره روز از نو روزی از نو.
بالاخره بعدِ چندبار مدرسه عوض کردن بود که پدرم یه معلم سرخونه برام گرفت که همراه مون میومد و بهم درس می‌داد و من دیگه رنگِ مدرسه رو هم ندیدم.
من همه چیزو خیلی بیشتر و بهتر از مدرسه یاد گرفتم ولی یه حسی داشتم، مثل حس تو . . . حس تنهایی.
برای همین کاملا متوجهم چی میگی، کاملا!))

صادق دیگر چیزی نگفت.
هرچقدر پدربزرگ تلاش می‌کرد تا با او همذات پنداری کند باز هم در نهایت حرف صادق را نمی‌فهمید، حداقل بخش عمده اش را.
صادق می‌دانست هرقدر که دوستش داشته باشند، این احساس ترس همیشه همراهشان است.
او شنیده بود حدود یک هفته قبل که مادربزرگ و پدربزرگ ابراز نگرانی کردند بابت برادر هایش؛ اینکه آنها هم مثل صادق هستند یا معمولی، هرچند که هنوز عادی بودند ولی این پیرمرد و پیرزن از آینده وحشت داشتند و برای همین هراندازه پدربزرگ خودش را به نوه اش نزدیکتر میکرد، صادق همچنان فاصله بین شان را زیاد و غیرقابل پيمودن می‌دید.

سیدامیرعلی خطیبی