ارّه های زنگ زده 2

قسمت دوم از داستانی دنباله دار

موهایش بین فر و لَخت، دراصل ساده بود و کمی موج داشت.
سیاه، سیاهِ پرکلاغی و پُرپشت.
همیشه موهای بلندش را جوری عقب می‌داد که نسبتا کوتاه بنظر برسند.
عینک می‌زد، مستطیلی و ساده.
دوسالی می‌شد که عینکی شده، وقتی به هیچ کتابی از کمد بی انتهای کتب پدربزرگ رحم نکرد.
بینی گنده ای داشت‌، ولی خیلی توی ذوق نمی‌زد و حتی شاید به صورت معمولی و ریش های متوسطش می‌آمد.
نه قد و قواره رعنایی داشت نه هیکل ورزیده ای، ولی نه کوتاه بود نه بد فُرم.
لاغر بود، نه خیلی. قد متوسط، حدود . . . 170 سانتی متر یا شاید هم . . . مگر 10-20 سانت بالا-پایین برای کسی اهمیت داشت؟
بله، مادرش اهمیت می‌داد.
مادرش . . . چندماهی بود که پدر و مادر بهش سر نزده بودند.
بهانه شان درگیری بود، درگیری کارهای زندگی شان.
باورش نمی‌شد دوتا برادرش را فقط در گالری گوشی مادر دیده بود.
و آنها هم احتمالا هیچ نمی‌دانستند که برادر بزرگی دارند.
صادق دلتنگ خانواده ای بود که شاید دیگر خانواده اش نبودند.
******
در کوچه باغ های میانه‌ی دِه قدم می‌زد.
چند روزی می‌شد که در خودش بود، شاید یکی- دو هفته.
تعداد روزهای برایش اهمیتی نداشت. تقریبا هرروز مثل روزهای قبل، بی تغییری.
نه دوستی داشت، نه همصحبتی و نه دلخوشی.
می‌توانست با پدربزرگ-مادربزرگ چندساعت گفت و گو کند ولی از وقتی توی خودش بود جز خودش با کسی زیاد صحبت نمی‌کرد.
تنها هیجان زندگیش شده بود موقعیتی که آن سلطانِ سیاهِ جنگلِ درونش را بیدار کند . . . و دزد ها را دید، همانطور که حدس زده بود، همانجور که می‌خواست.
از دیوار بالا می‌رفتند و دوتا بودند؛ احتمالا از کارگرهای روستای بالایی.
پریدند داخل حیاط خانه.
جوشش هیولای درونش را، صادق حس کرد.
بدنش کمی لرزید؛ عینک از چشم برداشت و چند ثانیه ای پلک روی هم گذاشت.
چشم که باز کرد رنگش به کبودی می‌زد، در آن دو چشم سیاه نگاه وحشت انگیزی بود که همه را، حتی اگر در آينه نگاه می‌کرد خودش را، می‌ترساند.
از دیوار به سهولت بالا جست.
دید یکی پایین می‌رود، سمت زیرزمین، یکی بالا می‌رود در اتاق نشیمن.
صاحبان خانه هیچ یک نبودند.
اول سراغ اولی رفت، پایینی، آسان تر بود برایش، دست گرمی.
وقتی دزد اول از تاریکی غروب و برق رفتن آن محله چراغ قوه‌ی گوشی اش را روشن کرد، دید سایه ای با سرعت از چند قدمیش گذشت.
از جا پرید، ترسید، خودش را دلداری داد:((حتما یه گربه س، پیشته . . .))
گربه نبود!
از پشت غافلگیرش کرد صادق و بازویی دور گردن دزد حلقه زد و با دست دیگر که ناخن ها و انگشت هایش به سرعت تبدیل به پنجه شیر می‌شد خراشی نسبتا عمیق یادگاری گذاشت روی سینهِ دزد.
فریادش برخاست که صادق با همان دستِ درحالِ تبدیلش زد به گردن دزد و او را از هوش برد.
بخش سخت ماجرا مانده بود.
صادق دیده بود که دزد دوم از روی جیبش ضامن دارِ اندازه کف دست را با حس لامسه اش برانداز می‌کند و واهمه داشت؛ قبلا یکبار از اوباشی دیگر طعمِ تیزی چاقو را هدیه گرفته بود و تا چند وقت ترس و درد امانش نمی‌داد.
اما یک موقعیت مناسب داشت، با هوار اولی صدای قدم های تند دومی را شنید که سمت ورودی و پله های پایین می‌آمد.
پشت اثاث قایم شد تا دومی سر برسد . . . سر رسید.
صادق وقتی دزد دوم حواسش به رفیق نابکارش پرت بود با دو چنگال را که حالا درست شکل گرفته ضربدری کشید بر کمر دزد و یک لگد چرخشی تا احتمالا فک اش بشکند.
زیادی خشونت به خرج داد؟ خودش که ضروری می‌دانست.
با طناب کهنه ای توی حیاط بست شان و برگشت به شکل اول. آرام از خونه بیرون رفت و به قدم زدنش ادامه داد.

سیدامیرعلی خطیبی