ارّه های زنگ زده پایان

قسمت هشتم از داستانی دنباله دار

*پدربزرگ:پس مطمئنی؟
**صادق:آره باباجان، مطمئنم.
من باید دنبال شیر سفید بگردم تا چیزای بیشتری دستگیرم بشه؛ غار اینجا اطلاعات دیگه ای برام نداره، باید دنبال غارهای جدیدتری برم.
*پدربزرگ:اما تو تازه بیست سالت شده . . . میدونم این حرفا رو قبلا هم زدیم، چندبار، ولی هنوز مجاب نشدم.
خطرات خیلی زیادی این سفر برات داره و من یکم . . . 
پدرم می‌گفت یه مرد تحت هیچ شرایطی نباید دوتا کار رو انجام بده به خصوص جلوی دیگران، ترسیدن و گریه کردن.
ولی من الان هم میترسم هم میخوام گریه کنم چون . . . صادق نوه عزیزم، عزیزترین چیزی که دارم، من دلم برات تنگ میشه.
**صادق: . . . لطفا گریه نکنید منم . . .
میدونم بخاطر دلتنگیه، منم خیلی سختمه، اما دیگه وقتشه
باید راهی که میخوام توش باشم رو پیدا کنم.
راجع به ترس هم، نگران نباشید!
نه دختر بی دفاع چهارده سالم و نه بچه پولدار کله خراب.
مشکلی پیش نمیاد، اگه هم بیاد دوستی اینجا پشت این ظاهر ساده و ساکت من هست که همه چیزو حل میکنه.
*پدربزرگ:خیالم راحت تر شد، ولی صادق
یادت باشه هروقت بخوای میتونی برگردی، ما اینجا منتظرت میمونیم
منو مادربزرگت.
***مادربزرگ:آره صادق قربونت بشم
منه پیرزن و این پیرمرد همیشه چشم به راهت میمونیم.
*پدربزرگ:پسرم . . . مثل پسرمی حتی شاید عزیزتر از اون
امیدوارم زودتر اون چیزی که دنبالشی، خودت رو، پیدا کنی و
برگردی.
**صادق:توی بیشتر داستان ها و کتاب هایی که از کتابخونه شما خوندم، بالاخره وقتی میرسه که اون پسر یا دختر جوان باید حرکت کنه تا هم جهان بیرون شو گسترش بده، هم شناخت درونش رو، ریچارد هم همینکارو انجام داد و سفرشو سرتاسر کالدوس شروع کرد.(عصر جدید ترا قسمت دوم*)
اسحاق هم بعد اون ماجرا بود که حیدر و لروشا رو ترک کرد.(تفنگداران و لروشا*)
میخوام بگم زندگی تونو نذارید که منتظر من باشید،
من برمیگردم و سعی می‌کنم طول نکشه ولی انتظار باعث میشه اذیت بشید.
لطفا به زندگی آروم تون بدون من ادامه بدید، مثل همیشه.
******
سالها قبل، وقتی خانواده میثم آنجا باغی داشتند و تابستون ها را با دلی شاد در آن روستا به سر می‌بردند، صادق و میثم دنبال هم می‌دویدند و بازی می‌کردند.
پدربزرگ و مادربزرگ صادق که آن زمان ها جوان تر بودند، جلوی در کنار هم می‌ایستادند و بازی و سرازیری بچه ها به سرپایینی کوچه باغ ها و دلِ دِه را با لبخند دنبال می‌کردند.
حالا بعد از آنهمه سال، آن دو پیر در جهتی مخالف رفتن صادق را با کوله بارش از سربالایی و خروجی روستا می‌دیدند.
شاید صادق و میثم از روزهای همبازی بودن شان فقط تصویری محو به یاد داشته باشند اما برای مادربزرگ و پدربزرگ انگار همین دیروز بود.
این مکان، این سنگریزه ها و درختان پیر و آن جوی خزه بسته که بخاطر بی آبی خالی افتاده، همگی در زمان سفر کردند و تغییر جهت تماشای پیرزن و‌ پیرمرد را، تبدیل لبخند شادی و نشاط به اشک‌ دلتنگی شان را، به خوبی دیدند.
آنها دور شدن صادق را دیدند و آغاز سفری که بسیار متفاوت تر از آن چیزی است که می‌توان تصور کرد.
((پایان))

سیدامیرعلی خطیبی 
 

(دو داستان مورد اشاره از داستان های نویسنده همین داستان می‌باشند*)

تقدیم به پدربزرگ و مادربزرگم که دوست داشتنی ترین انسان های دنیا هستند ❤❤
و
تقدیم به مهدوی دوست بسیار خوب و قدیمی ام که برایم اسطوره معرفت و اخلاق است.🌺