آینه را لمس نکن!

🔴Don't touch the mirror🔴


آینه را لمس نکن!
پیرزن همیشه، وقت و بی‌وقت، مربوط و نامربوط، همین را می‌گفت.
جالب آنکه اگر کل خانه بی‌سر و ته، نمور و خاک خورده‌اش را می‌گشتی، فقط و فقط یک آینه پیدا می‌شد؛ آینه‌ای بیضی شکل که قسمتی از بالایش شکسته و جیوه‌های پایین آینه در گذر زمان لکه لکه شده بود.
هر روز حداقل چهار بار خودم را در آن آینه کهنه می‌دیدم و پیرزن دست کم چهل بار می‌گفت:((آینه رو لمس نکن!))
پیرزن ... پیرزن تمام فکر و ذکرش آینه بود ... شاید همین آینه پیرش کرده است.
تعریف می‌کرد که در جوانی، زیباترین دختر آن اطراف به حساب می‌آمده. این ماجرا برای گذشته‌های دور است ... آن‌قدر دور که در نظر خودش هم شبیه به قصه‌های پریان شده ...
گاهی بی‌هوا، بین آینه را لمس نکن گفتن‌هایش، از زیبایی دوران جوانی می‌گفت ... از این می‌گفت که چطور پسران همسایه برای جلب نظرش، همدیگر را کنار می‌زدند و چطور وقتی در مقابل آینه خودش را می‌دید، دلش می‌خواست پسر بود و با خودش ازدواج می‌کرد!
این خاطراتش هم مرا می‌ترساند هم خمارم می‌کرد ... مانند افیون ناشناخته‌ای که نزدیک شدن به آن شهوتی سیری ناپذیر از سر کنجکاوی و تجربه و ترسی غیرقابل انکار به دلیل ناشناخته بودنش دارد.
گاهی اوقات، زمانی که او در خواب بود و من، در حیاط روی تخت چوبی فرسوده زیر آسمان آبی و سایه درخت انار، از نسیم بهاری لذت می‌بردم، جوانی و زیبایی او را تصور می‌کردم.
صورتش پهن ولی چشمانش کشیده و دماغی قلمی.
موهای بلوند فر دار و کوتاه، لب‌های گوشتی کشیده با دندان‌های ردیف ...
در مجموع مرا یاد مرلین مونرو می‌انداخت.
او هنوز با ۷۰ سال سن تناسب اندام و هیکل خوش تراشی دارد و تصور می‌کردم در ۳۰ سالگی چه جذابیتی داشته است ...
یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، احساس عجیبی داشتم. انگار شب گذشته در حین افیون بازی با عشق هم بازی کرده باشم ... یک خستگی خمار.
بدن خسته‌ام را به دستشویی رساندم.
صورتم را شستم و سر بالا آوردم اما اینبار بجای خودم، او را دیدم! تصویر جوانی پیرزن.
با لباس حریر ساده روبرویم ایستاده بود و با لبخند به من چشمک می‌زد.
دستم را جلو بردم تا صورتش را لمس کنم.
دستم به آینه خورد.
آینه جذبم کرد تا مجددا لمسش کنم و ... همین‌کار را کردم ...
لمس کردم ... لمس کردم و لذتی فوق‌العاده وجودم را در بر گرفت.
آرام آرام به آینه نزدیک شدم و آینه نیز دست مرا بیشتر در خود فشرد.
دستم مانند باتلاقی در آینه فرو رفت و من ناگهان به خودم آمدم، وقتی که آینه از آرنج من هم رد شده بود!
با تمام توان دستم را بیرون می‌کشیدم و بیشترین دردی که می‌توانستم را تجربه می‌کردم ... 
در آخر به آینه چیره شدم، دستم را بیرون آورده و آینه هزار تکه شد و فرو ریخت.
احساس ترس.
از سرویس بهداشتی بیرون پریدم که چشمم به زنی، ضد نور، انتهای راهرو افتاد.
خودش بود، جوانی آن پیرزن، زیبا و جذاب.
با عشوه خاصی سمت من آمد ... متوجه تصنعی بودن لبخندش نشدم.
دستش روی شانه‌ام، به دیوار چسبیدم.
نزدیک و نزدیک‌تر شد.
دستش مثل مار دور گردنم پیچید و کم کم این حلقه طناب دار تنگ‌تر شد.
یک‌دفعه دیدم نمی‌توانم نفس بکشم.
خنده‌اش شروعی بود بر خشم و فریاد:((مگه نگفتم آینه رو لمس نکن؟))
چاقوی بزرگی را که پشت کمرش پنهان کرده بود بیرون آورد:((نباید آینه رو لمس می‌کردی!))
آماده مرگ شدم که چاقو از عمد چند میلی‌متر کنار گوشم فرود آمد‌. احساس کردم روحم تطهیر شده است!
دستش را از دور گردنم برداشته و با ناامیدی سر به زیر انداخت‌:((فقط یه چیز ازت خواستم، اینکه اون آینه لامصب رو لمس نکنی ... مگه تو هرچی خواستی بهت ندادم؟ اون موقع که توی این شهر درندشت جا برای موندن نداشتی بهت اجازه دادم پیش من زندگی کنی ... هر روز با کلی میوه و غذا ازت پذیرایی می‌کنم و نازک‌تر از گل بهت نمیگم ... حتی وقتی پا از این در بیرون می‌ذاری، سایه به سایه‌ات میام تا خطری تهدیدت نکنه ... با این‌همه تو تنها چیزی که ازت خواستم رو رعایت نکردی ...))
-من ... من معذرت می‌خوام ... دست خودم نبود، وسوسه شدم ...
با پوزخند گفت:((همه‌تون مثل همید ... همه‌تون خیلی راحت وسوسه می‌شید ...))
-همه‌مون؟
+آره ... کسایی که قبل از تو اینجا ساکن بودن ... همه‌شون وسوسه شدن و با لمس آینه ... تمام آینه‌های این خونه شکست.
-متاسفم ...
+تأسف تو دردی رو دوا نمیکنه ... آخرین آینه این خونه شکست و حالا ترتیب سال‌ها کاملا بهم میریزه ... خاطرات با آرزوهای غیرممکن فردا قاطی میشن و دیگه هیچ چی سر جاش بند نمیشه ... بهتره از اینجا بری تا توی یه دردسر بزرگ نیفتادی ...
-راهی هست که بشه آینه رو درست کرد؟
خندید:((پسر جون، فقط ریختن خون آینه رو درست میکنه ... خون یه آدم ... کلا خون‌ریزی همیشه مشکلات رو حل می‌کنه.))
-خب، فکر کنم وقتشه اشتباه‌مو جبران کنم.
+دیوونه شدی؟! میخوای واسه درست کردن آینه من، خودتو عین گوسفند قربانی کنی؟
-واسه اولین بار توی زندگیم می‌تونم یه کاری بکنم که یکیو نجات بده ... تو کلی مراقبم بودی و حالا من یه گندی زدم که زندگیتو خراب کرده ... باید خودم درستش کنم ...
+ولی ...
-من هر روز انعکاس صورت قشنگت رو روی خودم لمس می‌کنم و می‌بینم ... می‌تونم تا ابد با تصویرت سرگرم باشم ...
+این فقط یه طرف آینه ست ... طرف دیگه من همون پیرزن هفتاد ساله حواس پرتم ...
-یه پیرزن زیبا و بامزه منظورته؟ هیچوقت دوستی به این خوبی نداشتم. 

برای اولین بار لبخندش را دیدم و ... چقدر شیرین بود ...‌و همچنان شیرین است ... زیرا هر روز با یک لبخند، یک‌‌ لبخند از اعماق قلب، به درون من خیره می‌شود و می‌گوید:((سلام آینه زیبای من!))


🔴داستانی از سیدامیرعلی خطیبی