چرا همدیگر را "نمیفهمیــــــم"

دیگه سعی نمیکنم کسی رو بفهمم...

Image for post
Image for post


دیشب قبل خواب اعتراف جالبی کردم.
من دیگه سعی نمیکنم کسی رو درک کنم منظور حرف هاش رو بفهمم.
دیگه برام مهم نیست چی در اطراف ام اتفاق میوفته
البته به این خاطر میگم اعتراف چون اصلا اینجوری نشون نمیدم و تا دیشب فکر میکردم این جوری نیستم
ولی وقتی توجه کردم دیدم وقتی کسی با من حرف میزنه فقط منتظر جواب دادنم
منتظرم جهت صحبت رو به طرف خودم برگردونم
اگه داره باهام درد و دل میکنه سعی میکنم درد خودم رو بزرگتر جلوه بدم و بهش بگم
وقتی ازم مشورتی میخواد در مورد موضوعی که چیزی ازش نمیدونم به فکرم نمیرسه بگم  " نمیدونم"
(حالا خیلی حرف هست تو همین کلمه نمیدونم که بمونه برای بعد)

Image for post
Image for post

واقعا من به فکر درک کردن اطرافم نیستم...
و به این نتیجه رسیدم که همین درک کردن خیلی از مشکلاتم رو حل میکنه
چون وقتی اطرافم رو درک کنم دلیل خیلی از کار هاشون رو میفهمم دلیل حرف هاشون رو که باعث اعصبانیت من میشه
دیگه از خیلی کارهایی که باعث ناراحتی من میشد ناراحت نمیشم

به نظرم خیلی جالب میاد

فعلا تنها راه حل ساده و بدون پیش نیاز که به نظرم رسید این بود که:

وقتی کسی با من حرف میزنه

خفه شم
کور شم
لال شم
و از همه مهم تر خنگ و کودن بشم تا تمام توجه ام به طرف باشه


ای کاش بتونم شما رو با تک تک سلول هام درک کنم...
 


جهت ارتباط با نویسنده میتونید به آدرس زیر ایمیل ارسال کنید:
communicationthebrain@gmail.com