شعر

دستی که خنجر زد…

دستی که خنجر زد… هرجا که رفتی ای دلِ من بر هر که دل بستی هرجا نشستی آتش روان شد دشت ، رنگین شد سرتاسر دنیا بیابان بود . بر هر درختی لانه کردی آسمان ، غُرید . طوفان شد و بارید . پنداشتی تا تکیه گاهی هست  آوار شد …

ادامه نوشته »

چرا؟!

چرا؟! تمام عاشقان جهــان  در نبض من حکایت هجران می خوانند . اندوهم را کرانه نیست . ای کوچه کوچه کوچه چرا صدای قدم هایش را امشب به گوش خانه نمی خوانی ؟! پری سکندری

ادامه نوشته »

هیچ یادت هست ؟!

هیچ یادت هست ؟! هیچ یادت هست شب هائی که با هم  قهوه می خوردیم ؟ قهوه می جوشید و از عطرش فضا پُر بود . فال می دیدیم . دست ، لرزان سوی فنجــان پیش می بردیم . گاه جغدی بود ، گاهی کفتری گاهی دیاری دور . گاه …

ادامه نوشته »

آه این است آن…؟!

آه این است آن…؟! زیر سقف این شب خاموش این شب بی اختر تاریک روز، لرزان ، خسته جــان سر در گریبان باغ، از سرما بخود پیچــان و باد  همچنان لالائی غمبار خود را می دهد سر من کنار او به سختی می کشم خود را از این کوچه به …

ادامه نوشته »