خانه / سرگرمی / سبک زندگی / چگونه باید آموخت ؟ – داستان سقراط و جوانی که میخواست فلسفه بیاموزد

چگونه باید آموخت ؟ – داستان سقراط و جوانی که میخواست فلسفه بیاموزد

این متن ادبی توسط سایت پرسپت از کتاب زیبای ” لطفا گوسفند نباشید ” اقتباس شده و ادامه ی آن در اینجــا قرار دارد .

«به نام آنکه هستی از او طعم گرفت»

ســـلام !

سلامم به گرمای دستت ای دوست

دلم لحظه ای با دلت روبروست

بگو عاشقی تا سلامت کنم

تمام دلم را به نامت کنم

“شهین محمدی”

چگونه باید آموخت ؟

مولانا می فرماید :

آدمی فربه شود از راه گوش * * * * جانورفربه شود از حلق و نوش

اما چگونه بیاموزیم ؟

جوانی نزد سقراط آمد و گفت : می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم . سقراط گفت : با یقین آمدی ؟ جوان گفت : بلی !

آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت : سرت را داخل آن کن . جوان سرش را داخل حوض کرد ، لحظاتی بعد ، سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت ، دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد ! جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید ; سقراط جواب داد : در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی ؟ جوان گفت : فقط هوا را طلب کردم و بس !

سقراط گفت : حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین – با تمام وجود خویش – طلب کنی ، آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم !

این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن ! آیا ما برای آموختن به این مرحله رسیده ایم ؟

عُرفا گویند :

اهل دل را دو خصلت باشد :

دلِ سخن پذیر

سخنِ دل پذیر

خود را در این جمله پیدا کنید . کدام یک هستید ؟

سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز و وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید ، روح او را همچون سیبی از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است که انسان در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه گمشده شان می گردند .

اما ، نیمه گمشده ما آنچنان که از نامش پیداست ، نیمی از وجود خود ماست که با رسیدن به آن کامل می شویم . نیمه گم شده ما می تواند انسان های انگشت شماری باشند ، مانند پدر ،مادر ، برادر ، یک دوست ، همچنین می تواند اشیایی باشند ، مانند : یک قم ، یک عکس ، یک کتاب ، یک دست نوشته و حتی می تواند غیر ملموس باشد ، مانند : یک آرزو ، یک ایده ، یک آرمان ، یک خاطره ی معطر و خلاصه هر چیزی که اتصال او به ما و ما به او ، حضور انسان را متعالی و لبریز و سرشار از بودن سبز و شعفناک خدای گونه خویش نماید .

چگونه باید آموخت ؟

به بیانی دیگر : نیمه گم شده ی ما همان قلب ما می باشد که بیرون از بدنمان می تپد .

دقت کنید اگر در مناطق شمالی کشورمان ، محل تلاقی رود به دریا را خوب نگاه کنید ، رود پس از طی مسافتی با جوش و خروش خاصی حرکت می کند و وقتی به دریا می ریزد ، آرام و بی صدا می گردد . آن نقطه تلاقی را که رود به دریا می ریزد را خوب نگاه کنید ! به شکل مبهمی زیباست ! زیباست و وَهم انگیز !

رود را کودکی های دریا می گویند ، زیرا همیشه دارای سروصدا و بازیگوشیهای خاص کودکان است . وقتی این کودک بازیگوش پس از طی طریق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پخته می گردد و به دریا تبدیل می گردد ، مانند انسانی که به بلوغ فکری رسیده دیگر از آن طغیان ها و شیطنت ها خبری نیست .

رود بعد از رسیدن به دریا . به آغوش کشیدن و محو شدن در ان ، دیگر فغان و ضجه ی قبل را ندارد ، مانند : کودک گمشده ای که بعد از سال ها فراق به آغوش مادر می پیوندد و با تمام حضور خویش مادر را به آغوش می کشد .

ادامه دارد … (کلیک کنید)

دیگر مقاله های خواندنی !

رئیس خودتان باشید – خودتان را خویش فرمای خود در نظر بگیرید و به خودتان احترام بگذارید

مسیر زندگیتان را مشخص کنید – جهت حرکت خود را به طرف هدف مشخص کنید

همچنین ببینید

مسیر زندگیتان را مشخص کنید – جهت حرکت خود را به طرف هدف مشخص کنید

مسیر زندگیتان را مشخص کنید آرزوهای خود را از افکار بیرون بکشید و آن ها …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *