خانه / سرگرمی / سبک زندگی / مادر، نیمه گمشده – اگر میخواهید بدانید چرا مادر نیمه گم شده است ؟

مادر، نیمه گمشده – اگر میخواهید بدانید چرا مادر نیمه گم شده است ؟

این تیکه ی ادبی توسط سایت پرسپت از کتاب زیبای ” لطفا گوسفند نباشید ” اقتباس شده و ادامه ی متن ادبی گذشته است که از اینجــا می توانید به آن دسترسی داشته باشید .

مادر، نیمه گمشده

“خدا نمی توانست در همه جا باشد، از این رو مادران را آفرید !”

“مَثَل عربی”

در اینجا چون صحبت مادر به میان آمد، داستانی را درباره ی این زیباترین ، لطیف ترین ، فداکارترین و وفادارترین عزیزِ خداوند بگویم . من مادر را یک “عشق بی بهانه” یک “شوق شعفناک شیرین” نام نهاده ام.

اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار”مادر” در پیشگاه حضرت دوست:از “ابوسعید ابوالخیر” سوال کردند : این حُسن شهرت را از کجا آوردی ؟

” ابوسعید ” گفت : شبی مادر من از من آب خواست ، دقایقی طول کشید تا آب آوردم ، وقتی به کنارش رفتم ، خواب ، مادر را در ربود ! دلم نیامد بیدارش کنم ، به کنارش نشستم تا پگاه ، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه ی آب را در دستان من دید ، پی به ماجرا برد و گفت : فرزندم ، امیدوارم نامت عالمگیر شود .

بدین سان «ابوسعید ابوالخیر» مرد خرد و آگاهی و عرفان ، شهرت خویش را مرهون یک دعای مادر می داند . و در اینجاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرف مادر و تقرب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم .

گوش جـــان می سپاریم به واژگانی که از میان لبان معطر و پاکیزه ی مادر – به عنوان دعا – برای فرزند خود سرریز می گردد :

وقتی کوچک بودی

تو را با رواندازه هایی پوساندم

و در برابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم

ولی حالا که برومند شده ای

و دور از دسترس ،

دستهایم را بهم گره می کنم

و تو را با دعا می پوشانم !

“دانا کویر”

حکایت بهشت و موسی :

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند :

آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب رسید : آری !

موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب می رسد : او مرد قصابی است در فلان محله . موسی می پرسد : می توانم به دیدن او بروم ؟ خطاب می رسد : مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند . و می گوید : من مسافری گم گرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمـــان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم . موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که قسمتی از گوشت ران گوسفند را بُرید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید ، و کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم . سپس با موسی به خانه قصاب می روند ، به محض ورود به خانه رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شُل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیر زنی را در میان آن دید ، با مهربانی دستی بر صورت پیر زن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او دارد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیر زن گفت ، مادر جان ! دیگر کاری نداری . و پیر زن می گوید : پسرم ان شاء الله در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیر زن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که ” انشاءالله در بهشت با موسی همنشین شوی” چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تو یقینا به خاطر دعای مادر در بهشت با من همنشین خواهی شد !

مادر، نیمه گمشده

صحبت کردن در خصوص مادر که ماهتاب مهربانی و عطوفت است در خلقت ، زمان دیگری را می طلبد . به راستی تا به حال با تمام حظور خویش مادر را به آغوش کشیده اید ؟ وقتی از سفری کوتاه می آیید یا وقتی خبری شوق انگیز را می شنوید ، به آغوش مادر می جهید و در آن لحظه است که احساس شوق مطلق می کنید . و عشق را تجربه و طعم عاشقی را می چشید و عطر و بوی رسیدن را می گیرید  و جام وجودتان لبریز از شور و شعف می گردد ، (حس ماهی ای را دارید که از تُنگ تَنگ ِ بلور به برکه ی آب می جهد و در این لحظه است که ماهی لحنِ لطیفِ نیمه ی گمشده  را در زیر پوست خویش احساس می کند و به این بهانه است که این گونه شعفناک ، سینه به امواج آبی و آرام برکه می دهد) و شما نیز در همین لحظه است که طعم نیمه گمشده خویش را در زیر زبان روح می چشد . وه ، که چه حس خدای گونه ای ! حسِ کامل بودن که همه ی هستی انسان فریاد بر می آورد :

تمــــامِ ناتمـــــــامِ من !

با تو تمــــام می شوم !

درست ماننند کودکی های دریا ، وقتی به آغوش دریا می رسد !! «دوروتی کانفیلد فیشر» می گوید : مادر ، فردی نیست که به او تکیه کنیم ، بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد !» پدر یا مادر ، به نوعی تجسم عینی پایانی هستند بر تمام بی کسی های ما و لبخند شوقناکی هستند بر ضجه های بی وقفه مان که متاثر از رنج های روزگار است .

در طول زندگی این احساس می تواند در وجودِ برادر ، دوست ، فرزند ، یا هر انسانی که با حضورش احساس کامل شدن می کنیم ، تجلی می نماید .

«امانوئل» این احساس را بسیار زیبا بیان کرده و می سراید :

روحم را جستجو کردم

اما نتوانستم آن را بیابم

خدایم را جستجو کردم

اما او از من گریخت

برادر را جستجو کردم

و هر سه را در او یافتم !

«سهراب» در تعبیری بسیار ژرف و لطیف ، نیمه گمشده را بیان کرده و تنهایی و اندوه انسان را در دلِ ماهیِ کوچکِ تُنگِ بلور می بیند که دچارا آن نیمه گمشده اش – که دریاست – می باشد و به این بهانه – محزون و غمگین – چُنین می سراید :

چرا گرفته دلت ؟

مثل آنکه تنهایی

 – چقدر هم تنهاا –

خیال می کنم دچارِ آن رگِ پنهانِ رنگها هستی .

دچار ، یعنی عاشق !

و فکر کن چه تنهاست ،

اگر ماهی کوچک ،

دچار آبیِ دریایِ بیکران باشد .

چه فکر نازک غمناکی ! 

دچار باید بود !

در اینجا نیمه ی گمشده ماهی تُنگ بلور دریاست که دچار و عاشق و این است که دلش گرفته و غمگین است .

حال دانستیم که در صبح ازل بهانه و انگیزه حضور و حرکت ما در این جهـــان ، پیوسته به دنبال نیمه ی گمشده ی خویش گشتن است ، ولی چگونه می توانیم بفهمیم که نیمه گمشده ی ما چه کسانی ، چه اشیایی و یا چه آرمان و آرزویی می تواند باشد ؟

برای جواب به این سوال ابتدا باید از زندگی و خویشتن شناختی شفاف و زلال داشته باشیم .

علی (ع) می فرماید : « خود شناسی ، خداشناسی است» !

” جودت استافتن ” می گوید : خودیابی در واقع همان خدایابی است .

زیر ما و خدا یکی هستیم و پی بردن به این حقیقت دلیل تولد بشر است ! .

چکیده مطالب 

  • فراموش نکنیم ! یگانه فرق بین انسان و حیوان ” دانستن ” است و برای ” دانستن ” باید شیفته باشیم و سینه چاک و شتابناک !
  • میزان فرزانگی و فهم و درک ما بر دو عامل استوار است :
  • 1- گفتن سخن دلنشین و پسندیده
  • 2- داشتن دلی سخن پذیر .
  • مادر ! پاره و قسمتی از وجود ماست که سمبل و نمونه یک نیمه ی گمشده عزیز و حقیقی است !

* جان کلام :

نیمه گمشده ما ، علت و اساسی حضور ما در جهان است . به دنبال چه هستید ؟ نیمه گمشده شما چیست ؟ هر چه باشد ، شما نیز همان خواهید بود !

دیگر مقالات !

چگونه باید آموخت ؟ – داستان سقراط و جوانی که میخواست فلسفه بیاموزد

رئیس خودتان باشید – خودتان را خویش فرمای خود در نظر بگیرید و به خودتان احترام بگذارید

همچنین ببینید

مسیر زندگیتان را مشخص کنید – جهت حرکت خود را به طرف هدف مشخص کنید

مسیر زندگیتان را مشخص کنید آرزوهای خود را از افکار بیرون بکشید و آن ها …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *